طبق درخواست دو نفر از خوانندگان وبلاگ دربارۀ سه جمله از مشایخ طریقت که در پست قبل آورده شد توضیحاتی ارائه می نمایم. امید است که به واضح تر شدن منظور آن بزرگواران کمک کند.
ابوحفص حداد:
هر که جرعه ای از شراب ذوق چشید، بیهوش شد به صفتی که باز هوش نیاید مگر وقت لقا و مشاهده.
شراب ذوق، چشیدن طعم معرفت است. دست یابی هر چند اندک به شناخت است. هنگامی که بنده درخششی از منبع فیض ازلی از پروردگارش و جلوه های او دریافت می کند در سکر و مستی ای عظیم می افتد. چگونه هنگامی که زیبارویی زمینی گوشه چشمی می نماید و توجهی نشان می دهد و رخی می نماید بر انسان هر چند هم انسان پر ثبات، تأثیر می گذارد، آنگاه چگونه وقتی که زیباترین زیبا رویان و کسی که همۀ زیبایی ها جرقه ای کوچک از خورشید روی اوست، چهره می نماید انسان تحت تأثیر قرار نگیرد و مست و مدهوش نشود؟! هنگامی که بنده با شور طلب و حرکت در مسیر مستقیم حق به ابتدای شهود می رسد و تجلیاتی از او را که تا کنون ندیده بوده است می بیند، مست و مدهوش می گردد و ادامۀ راه را در این سکر و مستی طی می کند و هر چند رنج که در این راه به او برسد عین شیرینی می داند و هر دشواری را در راه لقای او ناچیز می شمارد. این مستی زمانی زایل می گردد و باز بنده با هوش می آید که به طور کامل و بی واسطه به فیض لقا و دیدار حضرت معشوق ازلی می رسد.
شیخ اجل سعدی شیرازی فرماید:
نماز شام قیامت به هوش باز آید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
شبلی:
اگر دنیا را به الله هیچ قیمت بودی، فرا دشمنان خود ندادی.
این سخن دربارۀ نفی مادی
گرایی است. می گوید اگر دنیا و تعلقات آن در نزد پروردگار ارج و ارزشی داشت، آن را به
کسانی که او را انکار می کنند نمی بخشید. امثال شداد و فرعون و نمرود در زمان گذشته و بسیاری از
منکرین حق که در دوران معاصر می زیند، دولتمند و دارای نعمات فراوان دنیوی بوده و
هستند. پس زرق و برق های دنیا که شیفتگان بسیاری نیز دارد در نزد پروردگار ارزش چندانی ندارد که آن را به چنین افرادی نیز سپرده است؛ اما گنج های معرفت و شناخت خود و جلوه های خاص دلبرانه اش را به هر کسی نمی بخشد. این فیوضات عظیم تنها به کسانی که لیاقت خود را ثابت کرده و محرم آن ذات اقدس شده باشند بخشیده می شود و این هاست که در نزد او ارج و ارزش شایسته دارد نه دولت و نعمت دو روزۀ دنیوی که همچون خرمهره بر منکران خویش نیز نثار می کند.
شیخ احمد سمعانی:
چون سوز محبت پدیدار آید، دامن فراهم مکش، که اگر سوخته دامنت خوانند به از آن که تر دامن.
اگر که جذبات عشق بر سالک روی نماید بهتر است که در مقابل آن مقاومت نکند و تسلیم عشق گردد. درست است که عشق، آتش در نهاد آدمی می اندازد اما همان آتش، پاک کننده است و گناهان و معاصی و آلودگی ها را در وجود او نابود کرده و مطهرش می سازد. بنابراین سوخته دامان بودن از عشق، بهتر از تر دامن بودن و آلودگی و اسیر تعلقات ناچیز دنیا بودن است. عشق انسان را آزاد می کند و روح او را به پرواز در می آورد.
عارف سترگ ایران، پیر بزرگ طریقت در قرن ششم، غواص دریای حقیقت، راهنمای بلند مرتبۀ طریقت، کاشف اسرار ازلی؛ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری یکی از عارفانی است که همواره در میان عرفا بیش از دیگران ذهن این حقیر را به خود مشغول داشته است. از سنین طفولیت و اوان نوجوانی، مطالعۀ کتاب مستطاب تذکره الاولیاء ایشان همواره مورد توجه ام قرار داشت و با خواندن آن در وجود خود سیرها می کردم و حالها دست می داد. عطار مردی است که اگر نبود به حقیقت عرفان ایران به مرحله ای از تکامل که هم اکنون در آن قرار دارد، نمی رسید. بزرگان بسیاری بعد از او همانند مولانا جلال الدین محمد بلخی بی گمان ظهور خود را مدیون وی هستند. از عطار مجموعه ای از رباعیات عرفانی بر جای مانده است با نام مختارنامه. در میان رباعیات ایشان بنده به یکی تعلق خاطر بیشتری دارم و آن رباعی این است:
با خود منشین که همنشین رهزن توست / وز خویش ببر که آفت تو تن توست
گفتی که ز من بدو مسافت چند است / ای دوست ز تو بدو مسافت من توست

سد و مانع اساسی بشر در دستیابی به معرفت و طی طریق ابرار و سلوک به مبدأ، «من» انسان است. این من حجابی است عظیم. اینکه انسان برای خود قائل به وجود باشد. اساساً خود را ببیند و محور همه چیز بداند بدون اینکه توجه به خالق داشته باشد. این مسئله همانند یک بیماری است. بیماری ای که اکثر قریب به اتفاق بشریت به آن مبتلا بوده و همچون یک غدّۀ سرطانی آن را با خود حمل می کنند. تمامی جنگها، بدبختی ها و جهالت بشریت ریشه در این «من» دارد. به این مفهوم در تمامی آثار بزرگان ما نیز چه به طور مستقیم و چه جسته و گریخته اشاره هایی شده است. «من» همان دیو سپید در خوان هفتم هفت خوان رستم در شاهنامه است که حکیم طوس هشیارانه و مدققانه به آن پرداخته است. فردوسی از زبان رستم می گوید: اگر از چنگال این دیو سپید برهم، عمر جاودان پیدا خواهم کرد که کنایه از وصال با مبدأ است.
به دل گفت رستم گر امروز جان / بماند به من زنده ام جاودان
جناب ابوسعید ابوالخیر فرماید:
گر صید عدم شوی ز خود رسته شوی
وز در صفت خویش روی بسته شوی
می دان که وجود تو حجاب ره توست
با خود منشین که هر زمان خسته شوی
نیز گفته است:
در راه یگانگی نه کفر است و نه دین / یک گام ز خود برون نه و راه ببین
ای جان جهان تو راه اسلام گزین / با مار سیه نشین و با خود منشین
حافظ فرماید:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
شیخ محمود شبستری فرماید:
نماند در میانه رهروی راه / چو های هو شود ملحق به الله
بود هستی بهشت، امکان چو دوزخ / من و تو در میان مانند برزخ
چو برخیزد تو را این پرده از پیش / نماند نیز حکم مذهب و کیش
همه حکم شریعت از من توست / که این بربستۀ جان و تن توست
من تو چون نماند در میانه / چه کعبه، چه کنشت، چه دیرخانه
بابا افضل کاشانی فرماید:
از خود بگریز، در حق آویز دمی / تا در حرم امان شوی محترمی
با زندگی و خرمی خویش مناز / کاین را به دمی برند و آن را به غمی
امیر علیشیر نوایی گوید:
از خویش برون رفتن و در دوست رسیدن
فانی ره فقر ار چه دراز است دو گام است
سلطان العارفین؛ بایزید بسطامی فرماید: از خویش برون آمدم، چون مار از پوست.
امثال این گفته ها در میان بزرگان و اهل باطن ما بسیار است. هر چه هست اشاره به این نکته دارد که این «من» مشکل اصلی بشر است. مشکلی که به سادگی نمی توان بر آن غلبه یافت و از شرّ آن رست. پرتگاهی عظیم که گویی پل صراط است و تنها اگر از خود برهی توان گذشتن از آن را خواهی یافت. حقیر در یک مثنوی در توصیف راه حق گوید:
رهی پیچ پیچ است چون زلف یار / نه یک لحظه راحت نه یک دم قرار
به هر پیچ بنشسته دیوی به راه / که از هول هر یک خدایا پناه
به راه است صد بحر آتش گداز / که سوزند در آن مگر اهل راز
از عمق شبی تیره باید گذشت / که از هر چه داریم باید گذشت
هزار است وادی در آن پر خطر / نجستم مگر آیم از «خود» به در
عطار در این رباعی «خود» را راهزن می داند و «تن» را آفت، و تنها مسافت میان انسان و پروردگارش را «من» قلمداد می کند. بنده علاوه بر تصدیق گفتۀ جناب عطار، اعتقاد دارم که عدم آگاهی و شناخت نیز از عوامل وجود این مسافت و فراق است. به عقیدۀ بنده: «تنها فاصله ای که می تواند بین ما و پروردگار وجود داشته باشد، این است که ندانیم بین ما و او فاصله ای نیست.»
با بیتی از مولانا این شرح را می بندم که:
هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
درود بی پایان می فرستم بر تمامی مردان بزرگ حق به ویژه عطار نیشابوری (رحمت بی انتهای خداوند بر او).
کفر کافر را و دین دیندار را ذرّه ای دردت دل عطار را
در این قسمت می پردازم به «حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) با مور» از کتاب مستطاب الهی نامه ، سرودۀ شیخ عظیم الشأن ، غواص دریای معانی ، پرچمدار عرفان ایران ، عطار نیشابوری :
علی می رفت روزی گرمگاهی / رسید آسیب او بر مور راهی
مگر آن مور میزد پا و دستی / ز عجزش در علی آمد شکستی
بترسید و به غایت مضطرب شد / چنان شیری ز موری منقلب شد
بسی بگرست و حیلت کرد بسیار / که تا آن مور باز آمد به رفتار
شبانگه مصطفی را دید در خواب / بدو گفت ای علی در راه مشتاب
که دو روز از پی یک مور دائم / ز تو بود آسمانها پر مظالم
نباشی از سلوک خویش آگاه / که موری را کنی آزرده در راه؟
چنان موری که معنی دار بودست / همه ذکر خدایش کار بودست
علی را لرزه بر اندام افتاد / ز موری شیر حق در دام افتاد
پیمبر گفت خوش باش و مکن شور / که نزد حق شفیعت شد همان مور
که یا رب قصد حیدر در میان نیست / اگر خصمی به من بود این زمان نیست
جوانمردا بدان کز درد دین بود / که با موری چنان شیری چنین بود
چو حیدر در شجاعت شیر زوری / که دیدی بسته بر فتراک موری؟
خنک جانی که او از حق خبر داشت / قدم بر امر حق بنهاد و برداشت
تو گر بر جهل مطلق در سلوکی / گدای مطلقی گر از ملوکی
نظر باید فکند آنگه قدم زد / که نتوان بی نظر در راه دم زد
اگر تو بی نظر در ره زنی گام / نگونساریت بار آرد سرانجام
چو بر عمیا روی همچون خران تو / نه ممتازی به عقل از دیگران تو
قدم بشمرده نه گر مرد راهی / که بشمرد است از مه تا به ماهی
اگر گامی نهی بی هیچ فرمان / بسی دردت رسد بی هیچ درمان
گر اینجا گام برگیری زمانی / نباید رفت در گورت جهانی
همی هر کس که اینجا یک زمان رفت / همان انگار کانجا صد جهان رفت
اگر چه سیرت اینجا یک دم افتد / ولی آنجایگه صد عالم افتد
وگر امروز گامی می نهی پاک / نباید رفت صد فرسنگ در خاک
دریغا می نبینی سود بسیار / که گر بینی دمی ننشینی از کار
به هر گامی که برگیری تو امروز / ز حضرت تحفه ای یابی دل افروز
چنین سودی چو هر دم می توان کرد / چرا از کاهلی باید زیان کرد؟!
بیهوده نیست که حضرت عطار در معرفی کتاب الهی نامه خویش می فرماید :
بزرگانی که در هفت آسمانند / الهی نامۀ عطار خوانند
ز فخر این کتابم پادشاهی است / کالهی نامه از فضل الهی است
حکایت علی (ع) با مور یکی از ده ها حکایت معنوی و دلکش الهی نامۀ عطار است.
هنگامی که آثار عطار را از نظر می گذرانیم به راستی در می یابیم که عطار در حکم پدر معنوی و استاد و پرورش دهندۀ مولاناست. مثنوی مولانا چکیده ای از آثار عطار است و ملّای بلخی پیرو و ادامه دهندۀ راه اوست. خود مولانا گوید :
هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
یا در جایی دیگر گوید :
عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
همچنین فرماید :
گرد عطّار گشت مولانا / شربت از دست شمس بودش نوش
اما بنده لطافتی و سوزی خاص را از سخن عطار استدراک می کنم که حتی می توانم بگویم این چنین سوز و شوری را از آثار هیچ شاعر عارف دیگری تا به این حد دریافت نکرده ام. عطار انسان عجیبی است. یک نابغۀ عرفان و یک اعجوبۀ ربانیست که پا به عرصۀ خاک نهاد و با آثار سترگ خود تا ابد آتش در نهاد عاشقان جهان انداخت.
ادامه مطلب...
دفتر اول ، بیت بیستم :
گر بریزی بحر را در کوزه ای / چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
دریا در یک کوزه کوچک جای نمی گیرد و کسی که بخواهد دریا را در یک کوزه بریزد ، طبعاً کار بیهوده ای را انجام داده است. اگر همه آب دریا را نیز در کوزه ای سرازیر کنی تنها به اندازه نصیب و بهره یک روز در آن کوزه آب خواهد ماند و مابقی از آن بیرون خواهد ریخت و سرریز خواهد شد. پس نباید گرفتار حرص و آز شد ، زیرا آزمندی انسان را به پریشانی و اضطراب می کشاند. واقعاً درک این بیت مولانا و عملی کردن آن در زندگی ، داروی بسیاری از دردهای بی درمان بشریت است. اگر ما بر این عقیده باور داشته باشیم که برای هر روز قسمت و نصیبی ثابت ، معین گردیده که با اراده و حرکت ما به ما خواهد رسید ، دیگر از حدّ خود پا را فراتر ننهاده و کوشش بیش از حد و بیهوده نخواهیم نمود. بلکه اندازه و تعادل را رعایت خواهیم کرد. به دنبال این حرکت موهبت رضا نیز پیش خواهد آمد. وقتی ما چنین اندیشه ای داشته باشیم آنگاه به داده الهی در هر روز راضی و قانع خواهیم بود و یک درِ خیر دیگر نیز به نام مقام رضا به روی ما گشوده خواهد گشت و نیکی از پس نیکی روی خواهد نمود. خداوند به عمل نیک برکت خاصی عطا کرده و حالت تکثیری و افزایشی به آن بخشیده است ، چنانکه از یک عمل نیک شاخه های خیر و نیکی های دیگری خواهد رویید و در صورت ثابت قدم بودن ما در راه نیکو ، وسعت و گسترش پیدا خواهد نمود.
از طرف دیگر معنی این بیت با بیت بعدی ارتباط دارد. در بیت بعد می گوید :
کوزه چشم حریصان پر نشد / تا صدف قانع نشد پر در نشد
حال مولانا پس از آوردن مثال کوزه و دریا ، اشاره می کند که حرص بر جمع مال و سیم و زر نهایتی ندارد و هرگز متوقف نمی شود و هر چند وجود آدمی محدود است و مقتضی است که قوای او نیز محدود باشد ، حرص و آزمندی بر خلاف این اصل ، بی پایان است و هرگز انسان حریص از جمع مال سیر نمی شود بلکه هر چه بیشتر مال جمع می کند حرص او نیز زیاد تر می گردد. امام جعفر صادق (ع) می فرماید : «دنیا مانند آب شور دریاست. هر چه بیشتر بخورید ، تشنه تر خواهید شد.» بنابراین جمع مال آرامش خاطر به بار نمی آورد و نباید آن را وسیله آسایش فرض کرد. آن آسایشی که ما جویای آن هستیم در قناعت به دست می آید. استاد بدیع الزمان فروزانفر گوید برخی پیشینیان تصور می کرده اند که اصل مروارید قطره های باران است که صدف دهان می گشاید و آنها را فرو می برد و به مروارید تبدیل می کند و شیخ سعدی قطعه ذیل را در بوستان :
یکی قطره باران ز ابری چکید / خجل شد چو پهنای دریا بدید
از روی همین عقیده عامیانه ساخته است و ابوریحان محمد بن احمد بیرونی این عقیده را در کتاب الجماهر خود رد کرده است. حال مولانا صدف را که به آب دریا قناعت کرده و پر در شده است مثال می آورد و برای قناعت و نتایج آن و بر این تقریر وجه اتصال این دو بیت به بیت سابق که شارحان مثنوی آن را مسکوت گذاشته اند روشن است.
گونه دیگر برداشتی که می توان از این بیت نمود به ظرفیت انسانها بر می گردد. شاید منظور این باشد که هر انسانی ظرفیتی دارد و اگر بیش از ظرفیت او بخواهید مطالبی را به او بگویید درست همانند آن کوزه که آب بیش از ظرفیت خود را نمی پذیرد و آن را بیرون می ریزد ، آن انسان نیز مطالب بیش از ظرفیت خود را انکار می کند و از خود دور می نماید و هرگز نخواهد پذیرفت. پس باید با هر کس بسته به مقدار ظرفیتش برخورد و صحبت نمود. برای بهتر شدن این مسئله می توان از سخن پیامبر یاد کرد که فرمودند : اگر سخنانی را که به سلمان می گویم به ابوذر می گفتم ، ابوذر کافر می شد و یا اگر سخنانی را که با ابوذر در میان می گذارم به سلمان می گفتم برای او سودی نمی بخشید. در هر حال به نظر فقیر ، این بیت در مثنوی از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده ، عمق زیادی داشته و بسیار قابل توجه است. مولانا در جاهای دیگری نیز این مطلب را بیان کرده است که برای نمونه در ذیل ذکر می گردد.
دیوان شمس ، بیت 16636 :
کوزه ها محتاج خمّ و خمها محتاج جو / در میان خم چه باشد آنچه دارد جوی خم
دیوان شمس ، بیت 1882 :
خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم / چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقّا
مثنوی معنوی ، ج4 ، بیت 4196 :
بحر را پیمود هیچ اسکرّه ای؟ / شیر را برداشت هرگز برّه ای؟
ابوعبدالله شمس الدین محمد بن عزالدین بن عادل یوسف البزازینی تبریزی مشهور به شمس مغربی ، ملقب به ملا محمد شیرین که قدوة العارفین و زبدة الواصلینش یاد کرده اند ، به قول رضا قلی خان هدایت از صوفیه با تمکین و راهرویی پرشور و موحدی مشهور به شمار است که مذهبش وحدت وجود و مشربش لذت شهود بود و به علوم ظاهری و باطنی ، عالم بود. وی از عارفان و همینطور شاعران توانای قرن ۸ و ۹ هجری قمری بوده ، همچنین غیر از شمس تبریزی است که پیر و مراد مولانا بود. در این مقال قصد ندارم که به معرفی و شرح حال این عارف شاعر بپردازم ، بلکه غرض این است که یکی از غزلهای پرشور و عرفانی وی را به یاری ایزد توانا در حد فهم و توانایی خود برای بازدید کنندگان این وبلاگ شرح و تفسیر نمایم.
شیخ شمس الدین رحمه الله علیه فرماید :
۱ تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک
۲ تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک
۳ تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک
۴ غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک
۵ همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک
۶ همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک
۷ نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک
۸ تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک
۹ اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک
شرح شعر :
1- تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک
مقصود هستی و گل سر سبد آن انسان است. انسان هدف آفرینش و عالی ترین تجلی خداوند در جهان است. خلاصه انجم و افلاک است ، یعنی همه افلاک ، کاینات و هستی در وجود انسان مستتر است. هر چه در بیرون هست نمونه آن در درون انسان نیز وجود دارد. انسان نسخه اصلی آفرینش است. در درون خود عالم و جهانی است بی انتها زیرا خداوند انسان را از وجود خود آفرید و از روح خود در او دمید و نیز به همین دلیل بود که تنها انسان ، خلیفه و جانشین خداوند بر روی زمین گردید. همچنین به همین دلیل بود که خداوند به فرشتگان امر فرمود که به انسان سجده کنند زیرا انسان روح خدا را در خود داشت و از نفحات خاص الهی به وجود آمده بود و بار امانت الهی را به دوش می کشید. فرشتگان گفتند : آیا موجودی می آفرینی که بر روی زمین خون ریزی و فساد کند؟ اگر منظور ، عبادت و طاعت توست ما چندین برابر انسان تو را عبادت و ستایش خواهیم کرد. خداوند پاسخ داد : من چیزی می دانم که شما نمی دانید و برای هدفی بزرگ انسان را خلق می کنم. حضرت حافظ فرماید :
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
و برتری انسان همین است : برخورداری از عشق ، چیزی که آفرینش بر پایه آن و از خشت و گل آن آفریده شده است.
شیخ فخرالدین عراقی فرماید :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
با این اوصاف چقدر جای تأسف خواهد بود اگر این انسان با این مقامات ، خود را نشناسد و به گوهر وجود خود پی نبرد. عامل برتری خود بر سایر مخلوقات را در نیابد و در وادی آن که وادی عشق و معرفت است قدم بر ندارد. سزای چنین کاهلی ای همانا چیزی به جز حسرت و پشیمانی جاویدان که به زعم بنده از آن تعبیر به جهنم می کنند نخواهد بود.
حضرت مولانا جلال الدین بلخی در این خصوص فرماید :
گر قدر کمال خویش بشناختمی / دامان خود از خاک بپرداختمی
خالی و سبک بر آسمان تاختمی / سر بر فلک نهم بر افراختمی
۲ - تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک
ای انسان روح تو همانند خورشیدی درخشان در مغرب جسمت پنهان شده است. این جسم خاکی تو ، حامل جواهری گرانبها ، بی نظیر و بی انتها به نام روح است. روح تو همچون مروارید و گوهری ارزشمند است که در گل و خاک جسم افتاده و در بین آن گرد و غبار مخفی و بی نشان مانده است.
۳ - تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک
شیخ در این بیت اشاره به دل انسان می نماید. شرح دل در تعبیرات عرفانی بسیار کلیدی و وسیع است. دل انسان کامل ، تجلی گاه جلوه پروردگار است. همچون آینه ای است که چهره حق در آن انعکاس یافته است. ولی اگر این دل غبار و زنگ تعلقات دنیا ، رذایل اخلاقی ، تجاوز از حقوق و هوای نفس را به خود گرفته باشد مانند آن آینه ای می گردد که از فرط آلودگی و گرد و خاک ، توانایی انعکاس اشیاء را از دست داده است. پس باید دل را صیقل داد و از این زنگها و غبار ها پالوده کرد. مولانا فرماید :
صیقلی کن صیقلی کن صیقلی / تا در او ، انوار قدسی بنگری
همینطور در مثنوی ، داستان مسابقه نقاشی بین چینیان و رومیان را مطرح می کند و پیام کلی آن داستان ، همین مطلب است. توصیه می کنم تفصیل آنرا در دفتر اول مثنوی و شرحهای مثنوی ببینید تا مطلب به کلی برای شما روشن گردد.
4- غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک
ای انسان غرض اصلی آفرینش کاینات و هستی تویی. هدف غایی خلقت تویی. همه آفرینش برای این به وجود آمده اند تا وسیله کمال و معراج روح تو قرار گیرند و شاهد این حماسه بزرگ الهی و یکی شدن تو در ذات پاک پروردگار نا متناهی باشند. اگر قرار نبود که تو قدم به عرصه هستی بگذاری ، جهان و کائنات هم آفریده نمی شد. آنها طفیل هستی تو و آن عشقی هستند که در درون تو قرار دارد و در ضمیرت به ودیعه نهاده شده است. حضرت حافظ فرماید :
طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری
همچنین شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه گوید :
ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی / وین زمزمه شبانه از توست
5- همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک
کل خلقت به سبب وجود تو شادمانند ، به خود می بالند که در راه کمال تو به کار گرفته می شوند و همه به تو چشم دوخته اند تا ببیند تو چه می کنی. آنگاه تو برای چه غمگینی؟! چرا خودت را نمی شناسی و به ارزش خود پی نمی بری تا تو نیز در دریای شادمانی ابدی غرقه شوی و جاودانگی خود را جشن بگیری؟! همه وسایل کار برای تو فراهم است ، تنها باید خود را بشناسی و وارد این میدان گردی و گوی سعادت را بربایی. حافظ فرماید :
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی / اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی / باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
همچنین گوید :
عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سر آید / ناخوانده درس مقصود ، از کارگاه هستی
۶ - همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک
همه به تو و کار تو مشغول هستند و برای رسیدن این عاشق و معشوق ازلی (انسان و پروردگار) به یکدیگر و وصال آنها تلاش می کنند ، آنگاه تو از این حقیقت بزرگ غافلی. همه موجودات از این غفلت تو ترسانند و بر خود می لرزند ، زیرا می دانند که اگر در جهت شناخت و معرفت حرکت نکنی از چه سعادت بزرگ و جاودانی محروم خواهی شد ، آنگاه تو با بیباکی به اموری می پردازی که برای آن آفریده نشده ای و کارهای عبث و بیهوده انجام می دهی و دل به مسائل فانی می بندی. غفلت پدیده ای خطرناک است که شایسته نیست دامان خلقت برگزیده خداوند یعنی انسان را بگیرد. شاعر گوید :
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید / شاید که نگاهی کند آگاه نباشید
7- نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک
ای انسان! خداوند ، قدرت اختیار را به تو عطا فرموده است. بنابراین نجات و هلاک تو به دست خود توست. تو تنها موجودی هستی که بعد از خداوند از نعمت اختیار برخودار است و دلیل برتری تو بر فرشتگان به جز عطیه برتر (عشق) ، اختیار نیز هست. اما دریغ که به دنبال معرفت حرکت نمی کنی و نجات و هلاک خود را در سایه آن تشخیص نمی دهی. این گوهر ارزشمند (اختیار) را ضایع مکن. بر نفس خود مسلط شو ، مهار آن را به دست گیر و همچون مرکبی تیزرو بر پشت آن بنشین و بتاز تا هر چه زودتر به منزلگاه نجات برسی.
8- تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک
ای انسان! تو با نور گسترده و بی نهایت خداوند و با دریای بی کران و فرا گیرنده حق یکی بوده ای و دوباره نیز باید یکی بشوی. کاری نکن که به جای آن دریای پر طراوت و بیکران و آن جلوه گاه نورانی ، سر از سرزمین تاریکی و بیابان پر خس و خاشاک گمراهی در بیاوری. هشدار ای انسان! هدایت را به ضلالت مفروش و در آن مسیری که باید حرکت کنی ، وارد شو ، به سوی کوی حقیقت ره بسپار ، از سختیها و رنجهای این راه نیز مترس و به هدف بیاندیش تا تحمل این موانع که به منزله خار و خاشاک راه است برایت آسان گردد. شاعر گوید :
تا در دل شب رنج سفر را نکشیدیم / در دامن محبوبه صبحی نرسیدیم
تا دست ندادیم به خار خطری چند / از گلبن مقصود گلی غنچه نچیدیم
حضرت حافظ نیز فرماید :
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
این حقیر نیز گویم :
گر هزاران رنجش است و صد الم / چون که مقصد اوست سالک را چه غم
9- اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک
در ابتدا لازم مي نمايد در مورد واژه سمک و سماک توضیحی داده شود. سمک : به معنای ماهی است ، یکی از اعتقادات قدما چنین پوده است که زمین بر روی شاخ گاوی قرار دارد که آن گاو بر پشت یک ماهی ایستاده است و آن ماهی در دریایی بیکران شناور است. در این شعر سمک کنایه از خاک و عالم سفلی و زمین است. سماک : نام ستاره ای در آسمان. در این شعر کنایه از عالم بالا و علوی است.
شیخ می گوید اگر همانند انسانهای آزاده و بریده از تعلقات مادی به آن آزادی حقیقی که شایسته یک انسان است دست یافتی تنها با یک قدم می توانی از زمین به آسمان بروی ، از خاک به افلاک برسی و از عالم سفلی به عالم علوی عروج کنی. اما این قدم باید چنان باشد که از هنگامی که این قدم را برداشتی خودت را در پس پشت جا بگذاری. یعنی یک قدم از خودت به بیرون بگذاری و از هستی خود به در آیی. چنان که بایزید بسطامی گفت : از خود برون شدم همچنان که مار از پوست. در درگاه خداوندی نیستی و نیاز وجود ندارد و هر جایی که می روی باید چیزی را با خود ببری که در آنجا نباشد. یعنی زیره به کرمان نبری. پس به درگاه او نیاز ببر و نیستی.
برای روشن تر شدن این معنا اشاره می کنم به ماجرایی که از شیخ ابوسعید ابوالخیر ، ابرمرد عرفان ایران در کتاب ارزنده اسرار التوحید آمده است. محمد بن منور نقل می کند که هنگامی که شیخ به نیشابور وارد شد وارد مسجد جامع گردید تا برای مردم سخنرانی کند. مردم که آوازه شیخ و درجات معنوی وی را از قبل شنیده بودند در مسجد جامع اجتماع نموده بودند به طوری که تا بیرون در مسجد نیز جمعیت ایستاده بود و فضا برای گنجایش چنان جمعیتی کم می نمود. به ناگاه خادم مسجد برای اینکه تعداد بیشتری از مردم در صحن مسجد جای بگیرند با صدای بلند فریاد کرد : خدا بیامرزد پدر و مادر کسی را که یک قدم از جایی که ایستاده است جلوتر بیاید. شیخ ابوسعید که بر بالای منبر جای گرفته و هنوز سخنرانی خود را آغاز نکرده بود با شنیدن این حرف ، چنانکه در پایان سخنرانی ها رسم است دست خود را بر محاسن کشید و گفت : والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. آنچه که ما می خواستیم در یک سخنرانی بگوییم این مرد در یک جمله گفت. و از منبر پایین آمد. شور و غوغا از خلق برخاست ...
امیدوارم بتوانم در آینده شرح احوال و سخنان شمس مغربی را برای شما عزیزان بنگارم. شرح این هجران و این خون جگر ، این زمان بگذار تا وقت دگر ...