- غار کلماکره

در سال 1353 شمسی ابراهیم گلستان نویسندۀ شهیر ایران رمانی منتشر کرد به نام «اسرار گنج درۀ جنی»، گلستان در این داستان به صورت نمادین به ماجرای مردی فقیر می پردازد که با یافتن شکافی در دامنۀ کوهی به تالاری زیرزمینی می رسد و با گنجی عظیم مواجه می شود. از نظر گلستان این گنج سمبلی بود از کشورمان ایران که از هر لحاظ غنی است اما به دست افرادی نالایق اداره می شود. از این جریانات نمادین که بگذریم در حقیقت ایران ما به قدری شگفت انگیز و سرشار از گنجینه های مادی و معنوی است که در سال 1368 شمسی در عالم حقیقت نیز داستان ابراهیم گلستان این بار واقعاً اتفاق می افتد. یک مرد روستایی به نام «عزیز کلماکره ای» در پلدختر لرستان در تعقیب یک بز کوهی که قصد شکار آن را داشت در کوهی به نام «مله کوه» به غاری پنهان می رسد که پس از کشف به غار «کلماکره» معروف شد. این غار به صورت طبیعی در حالتی از استتار قرار گرفته است به این نحو که سنگ جلویی آن یک و نیم متر از ورودی غار بزرگ تر است، بنابراین ورودی غار را غیر قابل دیدن می کند و قبل رسیدن به ورودی نمی توان آن را دید. عزیز کلماکره ای وارد غار می شود و چهار تالار بزرگ پیاپی در دل غار می یابد. در تالار سوم و چهارم این غار ششمین گنج عظیم یافت شدۀ جهان در انتظار این شکارچی بوده است. تالار اول مکان نگهبانان باستانی این گنجینه بوده که اتاقکی نیز داشته و بعد از کشف غار تخریبش کرده اند، در تالار دوم نیز کوزه های بزرگی برای انبار کردن مواد غذایی برای نگهبانان وجود داشته است.

هشتصد سال قبل از میلاد مسیح یعنی بیش از دو هزار و هشتصد سال پیش در دوران تمدن عیلام، حکومت وقت این غار را به عنوان محل نگهداری خزانه های سلطنتی خاندان ساماتورا انتخاب کرد و گنجینه های خود را برای حفظ شدن از دستبرد و نابودی در این غار قرار دادند. فرضیۀ یک باستان شناس ایرانی در این باره چنین است: «آخرین پادشاه ایلام نو از ترس پادشاه آشور به سمت مدکتو در غرب شوش فرار می کند و همۀ اموال ارزشمند دربار را با خود می برد و چون در حال تعقیب است به سمت کوه های شمال شوش پناه می برد و اموال خود را داخل غار کلماکره پنهان می کند. بعد از آن به سمت شمال لرستان حرکت می کند که در میانۀ راه کشته و اشیاء گنجینۀ او به فراموشی سپرده می شوند.»

بدین ترتیب آثار شگفت انگیز گنجینۀ غار کلماکره که ارزش آن با کل ذخائر نفت ایران مقایسه شده است برای حدود سه هزاره در این غار به امانت می مانند تا در سال 1368 یک مرد روستایی به طور اتفاقی آن را پیدا کند! واقعاً روزگار گاه بازی های جالبی را به نمایش می گذارد که ورای درک و باور است! اشیاء یافت شده در این غار به بیش از پنج هزار قطعه اثر می رسیده است که عبارتند از: «جام شیردال، ماسک های طلایی، سکه های طلا و نقره، ظروف و جام های نقره ای، مجسمه های شگفت انگیز نقره، جامها، آب افشان های مقدس به شکل حیوانات اسطوره ای، بشقاب های نقره، کاسه های ماهی بادامی، ظروف طلایی و نقره ای موسوم به تکوک یا ریتون که به شکل جانوران ساخته می شدند، و ...»

به قدری مقدار این گنجینه ها زیاد بوده که عزیز کلماکره ای هرگز قادر به تخلیۀ تمامی آن در کوتاه مدت نبوده و حتی اگر در یک نوبت نیز بیش از یک کوله از آن را به روستایش حمل می کرده برای سایر روستاییان شک و شبهه ایجاد می شده است. بنابراین شکارچی تصمیم می گیرد تا هر چند روز یک بار به غار سر بزند و هر بار تنها چند قطعه از اشیای بی نظیر گنجینه را با خود ببرد. کم کم با فروش برخی اشیاء گنجینه به عتیقه فروشها وضع مالی شکارچی خوب می شود و شروع به خوش گذرانی می کند، اما رفت و آمدهای پیاپی او به غار موجب کنجکاو شدن سایر اهلی روستا می شود. روزی برخی اهالی او را تعقیب و محل غار را پیدا کرده و پس از ترک غار توسط شکارچی به داخل آن وارد می شوند و گنجینه را می بینند. از آن روز پای تعداد بیشتری به این خوان یغما باز شده و غارت دستجمعی اهالی و قاچاقچیان عتیقه آغاز می شود.

پس از مدتی یک شب در پلدختر بر سر تقسیم اشیایی از گنجینه درگیری و زد و خورد شدیدی صورت می گیرد که پای کلانتری وقت و کمیتۀ انقلاب و پشتبند آن ادارۀ اطلاعات را به قضیه باز می کند. غارت هایی هم توسط خود حکومتی ها انجام می شود و در نهایت تمامی گنجینه به تاراج می رود. پس از مدتی برخی از اشیاء گنج کلماکره توسط مأموران از بار یک قاچاقچی عتیقه کشف می شوند و هم اکنون در موزه های ایران باستان در تهران، موزۀ تبریز و موزۀ قلعۀ فلک الافلاک لرستان قرار دارند. با این حال فقط کمتر از ده درصد این گنجینۀ عظیم در ایران باقی مانده و بیش از نود درصد آن هم اکنون در موزه های لوور پاریس، بریتیش میوزیوم لندن، متروپولیتن نیویورک، سن پترزبورگ روسیه و موزۀ میهو در ژاپن نگهداری می شوند. برخی نیز به چنگ برخی از مجموعه داران و موزه داران خصوصی خارجی افتاده اند. دولت آمریکا در سال 1392 شمسی به عنوان نمادی از حسن نیت، معروف ترین شیئ این گنجینه به نام جام شیردال را به ایران بازگرداند که هم اکنون در موزۀ ملی ایران قرار دارد.

این است ماجرای شگفت انگیز یکی از گنجینه های سرزمین ما که چه بسا گنجینه های دیگری از این دست نیز از این خاک به غارت رفته و کسی از آن آگاه نیست و بعید نیست که گنجینه های دیگری هم در کوه های این سرزمین کهن خفته باشند تا به وقتش آشکار شوند یا اینکه برای همیشه در پردۀ فراموشی باقی بمانند.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲  توسط وحید عمرانی  | 


- یزدی بزرگ

در زمان ناصرالدین شاه قاجار در شهر تفت استان یزد جوانی خارق العاده ظهور کرد که تبدیل به یکی از شگفتی های تاریخ ورزش ایران و حتی جهان شد. نامش ابراهیم حلاج یزدی تفتی معروف به یزدی بزرگ بود. جوانی با اندامی شگفت انگیز و ابعادی غریب که به ورزش باستانی و زورخانه روی آورد و در اندک مدتی تمامی پهلوانان یزد را مغلوب خود کرد. طبق نوشتۀ مهدی بامداد در کتاب رجال ایران قد یزدی بزرگ حدود دو متر و بیست سانت و وزنش صد و هشتاد و سه کیلوگرم بوده است. اوضاع وقتی عجیب تر می شود که چنین قد و وزنی را با تناسب کامل اندام و ورزیدگی کامل نیز همراه بدانیم که دربارۀ یزدی بزرگ چنین بوده است. اگر بخواهیم حدود ابعاد اندام یزدی را با ورزشکاری معاصر مقایسه کنیم تا اندازه اش دستمان بیاید، تقریباً می توانیم او را با شکیل اونیل؛ بسکتبالیست آمریکایی مقایسه کنیم. وزن هر کدام از جفت سنگ هایی که مخصوص یزدی بزرگ بوده اند و با آنها در گود زورخانه سنگ می گرفته است به صد هشت کیلوگرم می رسیده و او در هر نوبت ورزش باستانی صد و چهارده بار بی وقفه این سنگ ها را در حالت خوابیده بر پشت بلند می کرده است! این در حالی است که وزن سنگ های معمولی در زورخانه برای سایر ورزشکاران فقط بین بیست تا چهل کیلوگرم است! میل های باستانی او نیز مخصوص خودش بوده و قد هر کدام از این میل ها به اندازۀ یک انسان با قد متوسط می رسیده و هیچ کس جز خودش توان میل گرفتن با آنها را نداشته است.

پس از اندک مدتی آوازۀ یزدی بزرگ در ایران می پیچد و همه جا پر می شود از این صحبت که پهلوانی عظیم الجثه در تفت یزد پدیدار شده که اندامی مانند دیو دارد و افزون بر آن در کشتی استاد است. تا اینکه آوازۀ او به گوش شاه می رسد و ناصرالدین شاه او را به پایتخت فرا می خواند. یزدی بزرگ در سن بیست سالگی دعوت شاه را اجابت گفته و به تهران می رود. در تهران با پهلوان اول ایران که در آن زمان پهلوانی به نام «شعبان سیاه» بوده است در حضور شاه کشتی می گیرد و بلافاصله او را بر زمین می کوبد. پس از این پیروزی، ناصرالدین شاه تمامی پهلوانان نام آور ایران را برای کشتی گرفتن با ابراهیم یزدی به تهران فرا می خواند. پهلوانان یکی یکی به پایتخت می آیند و یکی پس از دیگری از یزدی بزرگ شکست می خورند. برخی از بزرگ ترین پهلوانان ایران در دوران قاجار که در آن سال توسط یزدی پشتشان به خاک رسید عبارتند از: پهلوان صفر کرمانشاهی، پهلوان ابراهیم سیستانی، پهلوان یحیی قزوینی، پهلوان مهدی مراغه ای و پهلوان ابوالقاسم قمی. در سفری به روسیه نیز در حضور ناصرالدین شاه پهلوان بزرگ روس که تا آن زمان بی شکست بوده است را به زمین می کوبد و مغلوب می کند. پس از این پیروزی ها شاه بازوبند پهلوان اولی کشور را بر بازوی ابراهیم یزدی می بندد و این بازوبند سی سال تمام بر دست او باقی می ماند زیرا در تمامی عمر ورزشی او حتی یک بار نیز هیچ پهلوانی نمی تواند پشتش را به خاک برساند و شکستش دهد تا اینکه در سن پنجاه سالگی که اندک اندک آثار کهولت در وجودش پدیدار می شد، پهلوانی از خطۀ خراسان به نام «اکبر خراسانی» مدعی پهلوان اولی ایران شده، راهی پایتخت می شود و در حضور شاه پنجۀ در پنجۀ یزدی بزرگ می اندازد. در این کشتی اکبر خراسانی و یزدی مساوی می شوند و هیچکدام پیروز نمی شود. شاعری در توصیف پهلوان اکبر خراسانی چنین سروده است:

لاغری را به تن بهانه مکن | هوس گود زورخانه مکن

نتوانی شدن به آسانی | پهلوان اکبر خراسانی

این پهلوان خراسانی یکی از تاریک ترین چهره های ورزش باستانی و کشتی ایران به شمار می رود زیرا از جوانمردی تهی بوده، چنانکه برخی از رقیبان خود را کشته و برخی دیگر را نیز برای همیشه معیوب کرده است. یزدی بزرگ که پس از یک عمر کشتی گرفتن برای اولین بار نمی تواند پشت حریف را به خاک برساند، تصمیم می گیرد که بازوبند پهلوانی را واگذار کند و بازنشسته شود. پس از آن به دلیل علاقۀ شدید شاه به او، آموزش کشتی گیران جوان را در تهران به او می سپارند و همچنان به کار در دربار قاجاریه ادامه می دهد.

نقل است که در ایام جوانی یزدی، ناصرالدین شاه برای او اسبی عربی و سیاه رنگ با قدی بسیار بلند خریده بوده است و هنگامی که یزدی با چنان قد و اندام کشیده و ورزیده ای سوار بر این اسب بلند می شده، منظره ای بس بدیع و اعجاب آور به وجود می آمده است و گویی مردم رستم دستان را مقابل خود می دیده اند. در یکی از سفرهای ناصرالدین شاه، یزدی بزرگ سوار بر این اسب سیاه مقابل موکب شاهی حرکت می کرده است. وزیر شاه به او می گوید که با این وضعیت به هر جایی که می رویم، مردم فقط پهلوان یزدی را نگاه می کنند و اعلیحضرت به چشم نمی آیند، چون همه محو و مات پهلوان هستند. بهتر است یزدی را به آخر موکب بفرستیم یا شاه سرشان را از پنجرۀ کالسکه بیرون بیاورند تا مردم به ایشان توجه کنند. ناصرالدین شاه جواب می دهد: «هیچ اشکالی ندارد اگر مردم محو و مات او هستند چون ما خودمان نیز محو او هستیم.» پهلوان یزدی نیز به ناصرالدین شاه علاقۀ ویژه ای داشت و پس از کشته شدن او به دست میرزا رضا کرمانی تا پایان عمر لباس سیاه عزا را از تن بیرون نیاورد. یزدی بزرگ در فروردین ماه سال هزار و دویست و هشتاد و یک شمسی در سن هفتاد و سه سالگی درگذشت و در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد. متأسفانه در زمانی که اوج دوران جوانی و پهلوانی او بوده است هنوز دوربین عکاسی به ایران وارد نگردیده بود و هیچ عکسی از جوانی او در دست نیست، اما در زمان کهولت او عکاس باشی دربار قاجار چند عکس از او گرفته که موجود است و یکی از همان عکس ها را در اینجا می بینید. افسوس که زودتر امکان عکسبرداری وجود نداشته وگرنه امروز ما نیز شاهد شکوه یکی از شگفت انگیزترین پهلوانان تاریخ ایران می بودیم. گفته می شود یزدی بزرگ در دوران جوانی چنان استخوان بندی و هیبتی داشته که هر کس او را می دیده است به وحشت می افتاده و حریفانی که حاضر شدند بر سر عنوان پهلوان اولی ایران با او سرشاخ شوند همگی امید به رعایت آداب و منش پهلوانی ای داشته اند که در اخلاق یزدی بزرگ جای داشته وگرنه هیچ بشری را جرئت به هم پیچیدن با چنان انسان عجیبی نبوده است. نام و یادش جاودان!

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲  توسط وحید عمرانی  | 


- کاج متوشلخ

درختی به نام «کاج متوشلخ» با چهار هزار و هشتصد و پنجاه سال سن در ناحیۀ کوه های سفید شهرستان اینیو از ایالت کالیفرنیای آمریکا، پیرترین درخت دنیاست. به علت عمر طولانی «متوشلخ» از پیامبران بنی اسرائیل، این نام بر کهن ترین درخت نهاده شده است. درختی قدیمی تر از این به نام «پرومتئوس» با پنج هزار سال سن در نوادای آمریکا وجود داشت که در سال هزار و نهصد و شصت و چهار میلادی توسط یک محقق طی شرایطی بحث برانگیز بریده شد و تا به امروز رکورد کهنسال ترین درخت ثبت شدۀ جهان را در اختیار دارد. دومین درخت پیر زمین، «سرو ابرکوه» یزد با چهار هزار و پانصد سال سن است. برخی افسانه ها کاشتن آن را به زرتشت؛ پیامبر ایران باستان و برخی دیگر به یافث؛ پسر نوح نسبت می دهند. این دو درخت بیش از دو هزار و پانصد سال قبل از میلاد مسیح بر زمین بوده اند! بیست و شش درخت در جهان شناسایی شده اند که قبل از میلاد مسیح وجود داشته و همچنان زنده اند. درخت عظیم دیگری در خراسان ایران وجود داشت به نام «سرو کاشمر» که آن نیز طبق افسانه ها به دست زرتشت کاشته شده و نزد ایرانیان مقدس بود. نام این درخت در شاهنامۀ فردوسی نیز آورده شده و ماجرای کاشت آن روایت گردیده است. «سرو کاشمر» به دستور متوکل؛ خلیفۀ عباسی بریده و توسط گماشته اش در نیشابور؛ «ابوالطیب» به بغداد فرستاده شد. یک روز قبل از رسیدن درخت به بغداد، متوکل به قتل رسید و ایرانیان این واقعه را مطابق پیشگویی زرتشت دانستند که گفته بود هر کس این درخت را ببرد کشته خواهد شد.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲  توسط وحید عمرانی  | 


اسلایدر