
سی و هفت سال گذشت. سه عدد سه پشت سر هم ردیف شدند؛ سه شنبه، ساعت سه صبح، سوم شهریور هزار و سیصد و شصت در چنین روزی بود که چشم گشودم به این دنیا. تا سی سالگی انگار عمر آدم کش می آید، دیر می گذرد، همه چیز واضح تر و پر رنگ تر است، اما همین که سی را می گذارنی آنقدر بر سرعت این مرکب اضافه می شود که دیگر حتی نمی توانی مناظر اطرافت را درست ببینی، همه چیز سریع می گذرد، متوجه نمی شوی که کِی گذشت و چه اتفاقی افتاد. خیلی چیزها دیگر برایت مهم نیست، خیلی جریانات دیگر ناراحتت نمی کند، یعنی اهمیتی نمی دهی که بتوانند ناراحتت کنند. آدم ها معمولی و تکراری می شوند، دیگر اتفاقات خیلی باید خاص و بزرگ باشند، آدم ها نیز تا بتوانند نظرت را جلب کنند به خصوص اگر اهل کتاب و جستجوگری در دلایل حیات و فلسفه زندگی، ادبیات، هنر و غیره هم باشی و مدام سعی کرده باشی که هیچ روزت شبیه روز پیش نباشد، که خودت را ملزم کنی تا هر روز چیزی بیشتر از روز قبل بدانی. این سی و هفت سالی که گذشت خیلی دقیق در ذهنم است، حتی گاه پیش می آید که لحظاتش را تک تک به یاد می آورم. گاهی دلم می خواهد برگردم به آن لحظه و جور دیگری رقمش بزنم و گاهی افتخار می کنم به برخی لحظاتش و کارهایی که در آنها انجام داده ام. هر چه بود گذشت و دیگر دسترسی به آن ندارم. نمی دانم چقدر دیگر باقی مانده ولی با توجه به تجربیات گذشته، همۀ تلاشم را می کنم که این مقداری که باقی مانده حالا هر چقدر که هست جوری بگذرد که حداقل برای خودم راضی کننده باشد و بدانم که کار درست را انجام داده ام.
پی نوشت:
نقاشی حاصل لطف یکی از دوستان نقاش است که به رسم یادگار از نیمرخ بنده نگاشته و هدیه فرستاده اند.
باز آمده نوبهار و من سرگشته
در چنگ تحیّرات مضطر گشته
عطّار مگر ز خاک سر بر کرده ست
کاین گونه همه جهان معطّر گشته؟!
سال 1397 را با نام و یاد بزرگمرد عرفان و ادب ایران زمین؛ فریدالدین عطار نیشابوری آغاز می کنم و از روان بلندش برای سلامت، سعادت و آزادی مردم ایران استمداد می طلبم. باشد که نظر اولیا و مردان الهی، برکت و سرزندگی را به این مُلک ویران باز گرداند. نوروزتان خجسته باد.
«کفارۀ کسی که با خوردن آب یا با خوردن خاک روزۀ خود را عمداً» باطل کرده، چه تفاوتی با هم دارد؟
۱) «اولی باید برای هر روز یک مُد طعام به فقیر بدهد و دومی باید برای هر روز به شصت فقیر طعام دهد»
۲) «اولی نیاز به قضای روزه ندارد و دومی باید هم قضا کند و هم کفاره بدهد»
۳) «اولی در انتخاب نوع کفاره آزاد است و دومی باید کفارۀ جمع بدهد»
۴) «اولی باید دو ماه روزه بگیرد و دومی باید به شصت فقیر اطعام دهد»
***
اینکه در بالا خواندید، آخرین سؤال از بیست و پنج سؤال زیر عنوان «فرهنگ و معارف اسلامی» است (شمارة ردیف ۷۵) که همین امسال ـ صبح پنجشنبه ۱۵ر۴ر۹۶ ـ در آزمون عمومی کنکور برای «گروه آزمایشی علوم ریاضی و فنی» [آزمون سراسری ورودی دانشگاههای کشور ـ سال ۱۳۹۶] مطرح گردیده است.
و این عبارت از قول «امام خمینی(ره)» بر گوشه سمت راست بالای صفحه اول دفترچه شماره ۱ مشتمل بر آن سؤالات نقش بسته است:
«اگر دانشگاه اصلاح شود، مملکت اصلاح میشود.»
ظاهر امر دلالت دارد بر اینکه به نظر طرّاحان این سؤالات، که مدیران و مدبّران نظام آموزشی کشور و متولیان نظارت بر صحّت و سلامت آن نظام میباشند، اصلاح دانشگاه متوقف است بر اینکه دانشآموز پیش از ورود در ساحت مقدس دانشگاه باید با حداقلی از فرهنگ و معارف اسلامی آشنا باشد و این سؤالات نموداری از آن حداقل است.
اینکه گفتم «حداقل»، مبتنی بر این ملاحظه است که سؤالات برای «گروه آزمایشی علوم ریاضی و فنی» طرح شده است و نه برای مثلاً گروهی که بخواهد در علوم اسلامی توغل داشته باشد و متخصص و صاحبنظر در این علوم به شمار آید.
پس برمیگردیم به سؤالی که متن آن را در صدر مقال آوردیم: سؤال مبتنی است بر این فرض که ماهِ رمضان است و شخصی مسلمان در
۳۷ درجه حرارت طبیعی بدن، که به لحاظ فیزیکی در کمال صحت و سلامت است، تصمیم میگیرد که عمداً روزهخواری کند. این شخص محترم یک بشقاب خاک و یک قدح آب در جلوی خود دارد و میخواهد روزه واجب را با خوردن یکی از آنها بشکند و چون در عین ارتکاب به معصیتِ روزهخواری هم مقیّد به احکام شرع است و هم ذهنیّتی حسابگر دارد، میخواهد ببیند کدام یک بیشتر صرفه میکند: اول آب را بخورد بعد خاک را؟ یا بالعکس روزه را با تناول مُشتی از خاک بشکند و آنگاه قدح آب را سر بکشد؟ ارتکاب کدام یک از دو شقِ معصیت، برایش سهلتر و مقرون به صرفهتر خواهد بود؟
دانشآموزی که در برابر چنین مسألهای قرار میگیرد، قاعدتاً باید در سلامت عقل چنین آدمی شک بکند؛ کسی که عالماً و عامداً میخواهد خاک بخورد تا به شرف عظیم روزهخواری نائل آید! همچو آدمی مسلماً دیوانه است و دیوانه مرفوع القلم است. شرع برای عقلاست و نه برای مجانین.
آری، آن شخصِ مفروض، آن معصیتکارِ سیهروزگار را دیوانه باید خواند؛ اما کسانی را که چنین مسائلی را به نام «فرهنگ و معارف اسلامی» قالب میزنند و آن را شرط ورود نوجوانان به دانشگاه قرار میدهند، چه باید نامید؟
خامه چون اینجا رسید ای مرد هوش
خون درون سینهام آمد به جوش
زانکه گفتمهاتفی در گوش جان
تو از آن ابلهتری ای مستهان
مایة عمری گرامی داشتی
هین بیاور تا چه زآن برداشتی
عمرِ خود دادی، گرفتی ای حزون
جزو دانی پر ز تخییل و ظنون
علم اگر این است، بگذار و برو
صد شتر زین علم نزد من دو جو
این شعرها از من نیست، از عالمِ مجتهدِ صاحبنظر علامهالفقها ملا احمد نراقی صاحب مثنوی معروف «طاقدیس» است. او شکایت دارد که چرا «علم فقه احکام» دستخوش تخیلات شده و به «سدّ» و مانعی در راه کمال مبدل گشته است. چرا وقت و عمر طلبهها را با طرح این قبیل مسائل تباه میکنند؟
پشکلی گر جست از کون بزی
کور شد زان چشم مرد هرمزی
آن دیت آیا به صاحب بز بود
یا دیت با خواجة هرمز بُود
گر ز قاف افتاد عنقا بَر چهی
چند دلو از آن کشی گر آگهی
خون حیض آید اگر از گوش زن
حکم آن چبود بگو ای بوالحسن
گر زنی گردد ز جنی حامله
ارث او چبود ز جن ای صد دله
این غلط باشد غلطاندر غلط
صرف کردن عمر خود را این نمط
به یاد بیاوریم روزگار نراقی را که سیطره فقه بر تمام ساحتهای زندگی مردم گسترده بود و فقیه بر خود لازم میدانست که در کرّ و فرّ مباحثات و تشقیق شقوق، حتی برای غیر معقولترین و غیر واقعیترین مفروضات هم جواب داشته باشد و از این قبیل است سؤال از میراث زنی که با یک نفر جن همبستر گردد و از او حامله شود یا حکم خون حیض زن که نه از مجرای طبیعی، بلکه از سوراخ گوش او بیرون زند، در ابیاتی که از نراقی نقل شد و یا انبوه مسائل دیگری از همین جنس که در الفیه معروف حجتالاسلام نیّر تبریزی ـ آن شاهکار ملّمع ترکی و فارسی و عربی ـ آمده است:
اختلفوا فی فضلات الجن
طهّرها معظم اهل الفنّ
و یظهر المیل الی النجاسه
من ابن یحیی و فقیه الخمسه
و رقصه البرغوث فی السّروال
محظورة عندی بلااشکال
و خرخر البوقات فی الاسحار
لیس من الغنا علی المختار
و هل تضرّ عرعر السّلطان
من الغناء فی الرئا قولان
فقال قوم فیه باللحوق
و الحق عندی انّه کالبوق
اگر فاضل نراقی از حکم میراث زنی که به یکی از اجنّه شوهر کرده باشد میپرسد، حجهالاسلام نیّر از طهارت یا نجاست مدفوع جن سؤال میکند! رقص برای انسان البته جایز نیست، اما آن کیک که در تنبان طلبه افتاده است، میتواند به پایکوبی برخیزد و شادمانه رقاصی کند. بوق حمام که در بامدادان به صدا درمیآید (درمیآمد)، غنا تلقی نمیشود و مجاز است؛ اما سلطان الذاکرین ـ مرثیهخوان معروف عصر ـ که عرعر میکند چطور؟ آیا میشود صدای او را با صدای بوق حمام از یک نوع دانست و حکم آن دو را به هم ملحق کرد؟ سرتاسر مثنوی «فسوه الفصیل» حجهالاسلام پر است از این طنز تیز و تند، سرشار از لحنی تمسخرآمیز و گزنده و بیپروا.
نراقی و نیّر هر دو در قرن نوزدهم میزیستند و ضایع کردن عمر با این ترهّات را برنمیتافتند؛ چرا فقهای عصر کامپیوتر و الکترونیک دم برنمیزنند و اجازه میدهند این نوع مسائل به عنوان «فرهنگ و معارف اسلامی» مطرح شود و نسل جوان را بیش از آنچه هست، از دین و دانش بیزار گرداند؟
منبع: روزنامۀ اطلاعات، دوشنبه 96/4/26، نوشتۀ استاد دکتر محمدعلی موحد؛ چهرۀ ماندگار ایران و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی
روز گذشته به دیدن دارالفنون رفتم تا یکی از بزرگ ترین دستاوردهای امیرکبیر را که سنگ بنای اصلی تأسیس دانشگاه در ایران گردید و بزرگان بسیاری را در دل خود پرورش داد ببینم. با صحنه هایی مواجه شدم که در پایتخت کشوری با این پیشینه بسیار دردآورد است. البته دیدن این صحنه ها با وضعیتی که در چند دهۀ اخیر به آن دچاریم، تعجبی ندارد اما این نکته را به ما یادآوری می کند که اگر مثل گذشته از تاریخ خود بی اطلاع باشیم نه تنها هم اکنون همنشین ویرانی ها خواهیم بود بلکه آینده ای بدتر از این را نیز در انتظار خواهیم داشت. تنها سیزده روز پس از افتتاح دارالفنون رگ امیرکبیر را در حمام فین کاشان زدند در حالی که هنوز جوی خون او در تاریخ روان است و ندای مظلومیت او و امثالش همچنان به گوش می رسد. چند عکس از وضعیت فعلی دارالفنون که یکی از مهم ترین بناها از نظر علمی و انسانی در تاریخ ایران به شمار می رود گرفته ام که خواهید دید. قضاوت با خودتان.



«نورز باستانی خجسته باد»

بنده امسال را سال «شادی آفرینی» نام گذاری می کنم و امیدوارم که همه دست به دست هم دهیم و تا آنجایی که توان داریم دیگران را به هر وسیلۀ ممکن به ویژه در قالب هنر شاد کنیم، از غم ها آزاد کنیم و خاطر مردمان را خوش داریم. سال نوی همگی مبارک. شاد باشید.
انسان های بزرگ دربارۀ عقاید سخن می گویند.
انسان های متوسط دربارۀ وقایع سخن می گویند.
انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.
انسان های بزرگ درد دیگران را دارند.
انسان های متوسط درد خودشان را دارند.
انسان های کوچک بی دردند.
انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند.
انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند.
انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.
انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند.
انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند.
انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند.
انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند.
انسان های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارد.
انسان های کوچک می پندارند که پاسخ همۀ پرسش ها را می دانند.
انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند.
انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند.
انسان های کوچک مسئله ندارند.
انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن بر می گزینند.
انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.
انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند.
در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید. تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد!
ده فرمان : ![]()
1 - هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد.
2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند.
3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید.
4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند.
5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند.
6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد.
7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید.
8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید.
9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند.
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد.
پس از آن سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت، تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید.
او گفت: ای دوستان! کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم؛ اما به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان، همه چیز را به سود خودمان تغییر خواهم داد.
و ده فرمان چنین شد:
1- هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد.
2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند.
3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید.
4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند.
5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند.
6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد.
7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید.
8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید.
9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند.
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد!
و اینک ای اصحاب من! به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد، جز آنان که از دنیا رفته اند!
در سیزدهم تیر ماه جاری، جشن تیرگان به همت اعضای انجمن سامان گشت صفه در موزۀ حسین پناه با همیاری مدیریت موزه برگزار گردید. در این مراسم برخی از اساتید دانشگاه، دانشجویان و علاقه مندان به فرهنگ ایرانی و گنجینۀ غنی آداب ایران باستان حضور داشتند. در ابتدای برنامه ابتدا وحید عمرانی؛ راهنمای موزۀ چهلستون به ایراد سخنرانی دربارۀ جشن تیرگان پرداخت. سپس مرشد علی زنگنه از پیشکسوتان ورزش باستانی و شاهنامه خوانان قدیمی اصفهان، داستان رستم و اشکبوس را شاهنامه خوانی کرد. پس از آن استاد بهرنگ کوفگر و یکی دیگر از نوازندگان اصفهان به اجرای برنامه موسیقی سنتی با سازهای تار و تنبک پرداختند و گروه های دیگر موسیقی نیز برنامه های خود را ارائه کردند. در پایان با حضور مدیریت موزه؛ جناب آقای حسین پناه و راهنماها، حاضرین از اشیاء و قسمتهای مختلف این موزه بازدید نمودند.
با یک دوبیتی از عارف سترگ ایران؛ باباطاهر همدانی به استقبال سال نو می رویم.

جدا از رویت ای ماه دل افروز / نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر / همه روزم شود چون عید نوروز
شیخ نورالدین عبدالرحمن جامی:
جنگ معشوق صلح آمیز بود و صلح او جنگ آمیز.
عین القضات همدانی:
مجنون صفتی باید، اولاً، تا در دام لیلی تواند افتاد.
شیخ احمد غزالی:
گفتار شاعر در نظم و قافیه فرو ماند. گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر. حدّ ایشان بیش از نظم و قافیه نیست، و حدّ عاشق جان دادن است.
شیخ اجل سعدی شیرازی:
اگر سرخی روی معشوقان نداری، زردی روی عاشقان باید که بیاری.
صالح ابوالرجاء:
درد دل عاشقان را هم عاشقان شناسند.
ولتر:
پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.
افلاطون:
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.
فرانسواز ماگان:
عشق وقتی به حرف عقل گوش می دهد که رفته باشد.
شکسپیر:
عشق غالباً یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.
ه.ل.مکن:
عشق همانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان و پایان دادن آن دشوار است.
لاینبستر:
عشق لذتی است که در نتیجۀ خوشبختی دیگری برای ما دست می دهد.
پلین:
کسی که عشق می کارد، اشک درو می کند.
آنتوان چخوف:
نوشیدن بادۀ عشق از هر جامی که باشد تفاوتی ندارد،همین قدر باید سرخوش بود.
دولسیون:
وقتی عشق می آید کسی نمی بیند اما وقتی می رود همه می بینند.
کامل موکلییر:
هیچ شکنجه ای دردناک تر از این نیست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود.
لافونتن:
هیچ چیز بر عشق نمی تواند حکومت کند بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است.
مثل ژاپنی:
در عشق سکوت بهتر از نطق و بیان ادای مقصود می کند.
مثل عبری:
دنیا تئاتر عشق است.
امرسون:
یک عاقل می تواند هزار سال فکر خود را به کار برد لیکن به قدر آنچه عشق در یک روز یاد می دهد کسب نتواند کرد. نظیر این سخن را و بسیار زیباتر از آن حافظ خودمان دارد که فرمود:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
در وجود من عظمت و بزرگی نهفته است.
من یک نابغه هستم و از نبوغ خود استفاده می کنم.
من ایده های بزرگی در سر دارم و آنها را به واقعیت تبدیل می کنم.
من هر روز سلامت تر و تندرست تر هستم.
من یک برندۀ بزرگ هستم.
من واقعاً انسان بی نظیری هستم.
چقدر دنیای من قشنگ و زیبا شده است.
چقدر من هر روز خوشبخت تر و سعادتمندتر می شوم.
من همواره در هر کاری موفق و پیروز می شوم.
خدای رحمان مرا بسیار دوست دارد و در همۀ امور زندگیم مرا کمک می کند.
ثروت و معنویت به سوی من همواره روان است و من هر چه بخواهم خلق می کنم.
سراسر وجودم غرق در انرژی و شادی است.
من همواره منتظر اتفاقات خوب در زندگیم هستم.
من به خود افتخار می کنم.
همواره از وجود و چهرۀ من شادی، انرژی و عشق ساطع می شود.
من تا آخر عمر به سلامت زندگی می کنم.
هر چه بیشتر می بخشم بیشتر می ستانم و احساس شادمانی می کنم.
من با اقتدار زندگیم را آن گونه که می خواهم طراحی می کنم.
من انسانی مقتدر، خلاق و دوست داشتنی هستم.
من سزاوار بهترین ها هستم.
در هر لحظه به خاطر همۀ نعمتها و موهبت هایی که خداوند به من داده او را شکر می گویم.
من در کمال آرامش به سر می برم و همواره روحیه ای شاد و چهره ای خندان دارم.
من با اقتداری خداگونه بر روحیه، عواطف و احساسات خود کنترل دارم و آنها را مدیریت می کنم.
خداوند مرا آزاد آفریده و من محکوم به هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده ای نیستم.
تمامی این کلمات و عبارات تأثیر خاص و مثبتی بر روی ضمیر ناخودآگاه دارد و می تواند عین همین واقعیت را در زندگی انسان پدید آورد و باور زیبایی از توانایی ها و زیبایی های شخصیتی و نفسانی را در انسان پدید آورد.
(تکنولوژی فکر، تألیف دکتر علیرضا آزمندیان)
نظر بنده در این باره:
البته تمامی اینها بیشتر در اول راه مفید است و پس از آن و با پیشرفت در راه معنویت انسان به جایی می رسد که تمامی این من ها از جا بر می خیزند و جز او چیزی بر جای نخواهد ماند.