"روز ثبت احوال"
امروز؛ سوم دی ماه در تقویم حکومتی روز ثبت احوال نامگذاری شده است. این نکته را نباید از نظر دور داشت که برای اولین بار در تاریخ ایران رضا شاه پهلوی ثبت احوال را تاسیس و به طور رسمی راهاندازی کرد. قبل از آن ایرانیان نام فامیلی نداشتند. اول از همه نیز خودش فامیل پهلوی را برای خاندانش برگزید و پس از آن مردم ایران دارای شناسنامه که سجل مینامیدند و نام خانوادگی شدند. در آن موقع همتایان و امثال همین حضراتی که فعلا حاکم هستند با این اقدام رضا شاه به شدت مخالفت کردند و بر منبرها گفتند اینها برای اینکه نام مادر و خواهر شما را بدانند شناسنامه صادر کردهاند! اینها همان کسانی بودند که دوچرخه را در بدو ورود ارابه شیطان نامیدند و غسل با حمام دوشدار را هم باطل اعلام کردند و گفتند حتما باید در خزینه پر از کثافت حمامهای قدیمی انجام شود تا از نظر شرعی صحیح باشد.

«حسادت علما؛ علت اصلی گرفتاری و قتل عین القضات همدانی»
با وجود اینکه عین القضات سعی می کند اتهاماتی را که به وی وارد ساخته اند رد کند، علت اصلی آزار و اذیت دشمنان خود را حسادت ایشان می داند. عین القضات به حق یکی از نوابغ زمان بود. احاطۀ او بر علوم زمانه به خصوص فقه و حدیث و تفسیر از خلال آثارش به خوبی هویداست. علاوه بر این ها در معقول نیز کاملاً متبحر بود. با فلسفه و آرای مشائیان به خوبی آشنا بود و به عنوان یک صاحب نظر و متفکر اصیل با مسائل فلسفی برخورد می کرد و بالاخره در تصوف و عرفان الحق یکی از بزرگان تاریخ تصوف و عرفان به شمار است. وی هم به تصوف نظری نیک آشنا بود و هم خود شخصاً اهل سیر و سلوک بود و حتی در جوانی به مقام ارشاد رسیده بود. در نویسندگی نیز قلمی روان و توانا داشت. در مدت اندک عمر کوتاهش آثار فراوانی از خود به جای گذاشت که بسیاری از آنها مفقود شده است و با وجود اینکه چندین اثر از وی به چاپ رسیده است، هنوز پاره ای از آثار او به صورت نسخه های خطی است. در تدریس و سخنرانی و موعظه نیز زبانی قوی داشت و در روز ساعت ها می توانست در علوم مختلف به تدریس بپردازد.
در یکی از نامه هایش می نویسد: «وقت باشد که در شبانه روزی چهار پنج نوشته بنویسم، هر یک هفتاد هشتاد سطر که هر کلمه از آن گوهری بود بی قیمت. هم هر روز هفت یا هشت مجلس علم رنگارنگ با خلق مختلف گفته باشم که در هر مجلس از آن، والله اعلم، کم از هزار کلمه نگفته باشم.»
خیل عظیم شاگردان و مریدانی که در مجالس درس این استاد و مرشد جوان حاضر می شدند و ارادتی که به وی می ورزیدند بدون شک نمی توانست حسادت علما یا بهتر است بگوییم عالم نمایان هم عصر او را برنیانگیزد. این حسادت در میان بسیاری از اهل علم همیشه بوده و چیز غریبی نیست. قاضی خود در شکوی الغریب به این مطلب تصریح کرده می نویسد: «بزرگان علما در هر عصری مورد حسد قرار گرفته و به انواع محنت ها گرفتار بوده اند.» دلیل ندارد که نسبت به او نیز حسادت نورزند، به خصوص که نبوغ و کمالات و فضائلش نه تنها در عصر خود او بلکه در تاریخ کم نظیر بود. پس وقتی می بینیم او به قول خودش کتاب هایی را در عنفوان جوانی نوشته است که «مردان پنجاه شصت ساله حتی نمی توانند مطالب آن را بفهمند، چه رسد به اینکه آنها را تألیف و تصنیف کنند» حسادت دشمنانش قابل درک خواهد بود.
رشک و حسد عالم نمایان نسبت به قاضی مطلبی نیست که فقط خود او آن را عنوان کرده باشد. معاصران او نیز که خالی از بغض و عداوت بودند، از این مطلب آگاه بودند چنانکه از قول یکی از آنان (انوشیروان بن خالد کاشانی وزیر سلاطین محمود و مسعود غزنوی) نقل کرده اند که گفت: «نادانان روزگار که خود را در لباس دانشمندان و اهل علم می نمودند بر وی رشک بردند». با روشن شدن انگیزۀ اصلی دشمنان عین القضات برای عداوت با وی معلوم می شود که اعتراضات و انتقادهایی که به وی شده بود هم بهانه بوده است. درست به همین دلیل است که او چندان تلاشی برای رهایی خود از زندان و مرگی که انتظارش را می کشد به خرج نمی دهد.
منبع: عین القضاة و استادان او، دکتر نصرالله پورجوادی، تهران، اساطیر، چ 1، 1374، صص 35 - 34
پی نوشت:
عین القضات همدانی نظیر دو عارف بزرگ دیگر ایران؛ حسین منصور حلاج و شهاب الدین سهروردی و بسیاری دیگر از عرفای این مرز و بوم نظیر نورعلیشاه اصفهانی و مشتاق علیشاه کرمانی قربانی حسادت، نادانی، منفعت طلبی دنیوی، بغض و کینۀ عالمان دینی و حاکمان بی بصیرت زمانۀ خود گردید و به طرزی فجیع کشته شد تا تسلسل باطل و تکراری تاریخ را بار دیگر به رخ کورهایی که از فجایع تاریخ درس نمی گیرند بکشاند.
در دادگاه بغداد حکمی مشابه با دادگاه همدان برای او صادر شد و به مرگ محکوم گردید. قاضی را به همدان عودت دادند تا حکم در زادگاهش اجرا شود. حکم در ششم جمادیالثانی سال 525 هجری اجرا شد. قاضی را در پاسی از شب گذشته به دار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. بیشک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنباله روی دیدگاههای اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. به قول هفت اقلیم عینالقضات در سن سی و سه سالگی در مدرسهای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ میپرداخت، به دار کشیده شد. فردای آن شب بدن بیجان او را از دار پایین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریایی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند. عین القضات در زمان حیات یک رباعی به این مضمون سروده بود:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم
وان هم به سه چیز کم بها خواسته ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم
دقیقاً او را به همان صورتی کشتند که در این رباعی از خداوند خواسته بود. عین القضات همدانی از بزرگ ترین اعجوبه های ربانی و عرفان جهان بود که نامش تا همیشه بر تارک افتخارات بشریت خواهد درخشید.
(وحید عمرانی)
سابقۀ سرقت ادبی
شیخ علی هجویری یکی از
بزرگان تصوف و عرفان ایران، متولد شهر غزنه و از مشایخ بزرگ طریقت در قرن پنجم
است. وی معاصر با عارفانی بزرگ همچون ابوسعید ابوالخیر، ابوالقاسم قشیری، ابونعیم
اصفهانی، عین القضات همدانی، امام محمد غزالی و برادر کهترش شیخ احمد غزالی است.
بیش از نه اثر کاملاً به طور اثبات درآمده است که از تألیفات او هستند؛ اما معروف
ترین کتابش «کشف المحجوب» است که از نخستین کتاب هایی است که در زمینۀ تصوف و
عرفان به زبان فارسی و توسط یکی از متخصصان این وادی به رشتۀ تحریر درآمده است. او
سالیان دراز رنج سفر را تحمل کرد و در محضر علما و مشایخ بزرگ زانوی ادب به زمین
زد و به کسب علم و معرفت پرداخت. سرانجام در سیرت و صورت یک صوفی راستین و در کسوت
مروجی امین با روحی سرشار از علاقه و ایمان به هند رفت و کاری را که سلطان محمود
غزنوی بت شکن با حملات مکرر سپاه نیرومندش و جنگ و خونریزی بسیار بدان دست نیافت،
علی هجویری به تنهایی با سلاح عشق و محبت و نشر حقایق، گروه کثیری از مردم شبه
قاره هند را به صراط مستقیم هدایت کرد و با رواج دین واقعی روح تازه ای در کالبد
آنان دمید و از محبوبیت جاودانه ای برخوردار گشت چنانچه بعد از گذشتن نهصد سال
کماکان در لاهور به زیارت مرقدش می روند و از تربت پاکش مدد می جویند و با تن و
جانی خسته از غوغای عالم ناسوت، به حریم لاهوتیش پناه می برند و آثارش را گرامی می
دانند. اهل هند و پاکستان او را با نام «داتا گنج بخش» می شناسند. هجویری حدود
بیست و هشت بار در این کتاب در ابتدای فصول می نویسد؛ من که علی بن عثمان الجلابیم؛
و اینچنین نام خود را ثبت می کند. در ابتدای این کتاب به دلیل این کار اشاره می
نماید که همانا به سرقت رفتن آثار او می
باشد. می گوید:
«آنچه به ابتدای کتاب نام خود اثبات کردم، مراد از این دو چیز بود یکی نصیب خاص و دیگر نصیب عام، آنچ نصیب عام بود آنست که چون جهلۀ این علم کتابی نو بینند کی نام مصنف آن به چند جای بران مثبت نباشد نسبت آن به خود کنند و مقصود مصنف از آن بر نیاید کی مراد از جمع و تألیف و تصنیف کردن بجز آن نباشد کی نام مصنف بدان کتاب زنده باشد و خوانندگان و متعلمان ویرا دعای خیر گویند کی مرا این حادثه افتاد به دو بار یکی آنک دیوان شعرم کسی بخواست و باز گرفت و اصل نسخه جز آن نبود آن جمله را بگردانید و نام من از سر آن بیفکند و رنج من ضایع کرد (تاب الله علیه) و دیگر کتابی کردم هم اندر طریقت تصوف، نام آن منهاج الدین، یکی از مدعیان رکیکه که کرای گفتار او نکند نام من از سر آن پاک کرد و به نزدیک عوام چنان نمود که وی کرده است. هر چند خواص بران قول بر وی خندیدندی تا خداوند تعالی بی برکتی آن بدو در رسانید و نامش از دیوان طلاب درگاه خود پاک گردانید.» (کشف المحجوب، 1381، ص 1)
همینطور که می بینید سابقۀ سرقتی ادبی، راهی هزار ساله و بلکه بیشتر را می پیماید و قبح آن از همان ابتدا توسط صاحبان آثار گوشزد شده است اما کو گوش شنوا؟! هنوز که هنوز است همان آش است و همان کاسه. به امید اقدام به رفع ناهنجاری های فرهنگیمان و تبدیل تمامی نقطه ضعف ها به نقاط قوت.
دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا
دیماه 1332 ، تهران
متن دعوتنامه:
صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش
فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد . ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد. بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقدیم احترامات فائقه:
سی . ادوارد . ولز
رئیس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا:
جناب آقای سی . ادوارد . ولز
رئیس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم . شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد. و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم :
بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ...
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد. و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود. اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.
مقایسۀ دو نامه از میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا آقا خان نوری به ناصرالدین شاه قاجار
میرزا آقا خان نوری پس از قتل امیرکبیر، صدر اعظم ایران شد.
این جناب صدر اعظم و شخص اول ایران
که باید معلم و راهنمای سلطان نازپرورد تنعم و
جوان و غافل مملکت باشد، برای آنکه بتواند هر چه بیشتر تارهای اسارت را به هیکل
نحیف و رنجور ایران و ایرانی بتند، ناصرالدین شاه جوان را به زنبارگی و دوری گزیدن
از مسائل ممکلتی تشویق می کرد. ببینید چقدر تفاوت است بین میرزا تقی خان امیرکبیر
و جانشین بلافصل او. روزی امیر کبیر مریض شده بود. ناصرالدین شاه طی نامه ای از
امیرکبیر احوالپرسی می کند و او در جواب، نامه ای سخت هشدار دهنده می نویسد:
«قربان خاک پای همایونت شوم،
دستخط همایون زیارت شد. اولاً استفسار حال این غلام را کرده بودند، بد نیست. حکیم این غلام؛ موسی کلکه و ملا محمد هر دو هستند. ثانیاً در باب سان سوارۀ بانکلی مقرر فرموده بودند که در میدان نمی شود بیرون بروید. اگر آجودانباشی عرض کرده یا خود اختیار فرموده اید، امر با قبلۀ عالم است، ولکن به این طفره ها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکماً نمی توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش، یا مردم –فدای خاک پای همایون- شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله، چرا طفره می روید؟ موافق قاعدۀ کل عالم، پادشاهان سابق چنان نبوده که همگی در سن سی ساله و چهل ساله به تخت نشسته باشند، در ده سالگی هم نشستند و سی و چهل سال در کمال پاکیزگی پادشاهی کردند. هر روز از حال شهر چرا خبردار نمی شوید که چه واقع می شود و بعد از استحضار ، چه حکم می فرمایند؟ از درخانه (دربار) و مردم و اوضاع ولایات چه خبر می شود و چه حکم می فرمایند؟ قورخانه و توپی که بایست به استرآباد برود رفت یا نه؟ این همه قشون که در این شهر است، از خوب و بد سرکرده های آنها چه وقت اخبار خواستند و از حال هر فوج خبردار شدید؟ و همچنین بنده ناخوشم و گیرم هیچ خوب نشدم، شما نباید دست از کار خود بردارید، یا دایم محتاج به وجود یک بنده ای باشید. اگرچه جسارت است، اما ناچار عرض کردم. باقی الامر همایون.»
حالا آن نامۀ میرزا تقی خان امیر کبیر را مقایسه کنید با این نامۀ میرزا آقاخان نوری که وقتی بناست ناصرالدین شاه برای امر مهمی در مراسمی شرکت کند، طی نامه ای به شاه می نویسد: « ... هوا سرد است. ممکن است به وجود مبارک صدمه ای برسد. دو تا خانم بردارید ببرید ارغوانیه، عیش کنید».
توضیحات: ارغوانیه را در جنوب قلهک، ارغون میرزا؛ پسر حسنعلی میرزا شجاع السلطنه ساخت. بعد از آنکه او را با سایر شاهزادگان به اردبیل تبعید کردند، املاکش مصادره شد. میرزا آقاخان نوری آنجا را تصرف کرد و بعد از چندی به اسم پسرش، داوودیه نامید. (منبع: سوسمار الدوله نوشتۀ رحیم زاده ملک، ص59)