«نورعلیشاه اصفهانی»

نام وی به مناسبت نام جد ماجدش «ملا محمد علی امام جمعه طبس» میرزا محمد علی و والد امجدش میرزا عبدالحسین فیضعلیشاه بود. جناب فیض فرزند مستعد خود را پس از بلوغ و اكمال فضایل صوری به خدمت سید معصومعلیشاه روانه نمود و وی به فقر نعمتاللهی مشرف شد. بدین ترتیب اب و ابن در طریقت برادر و همراز و همدم شدند.
والد و مولود گشته در طریق همدگر را هم برادر هم رفیق
جناب نورعلیشاه در سفر و حضر سالها در خدمت حضرت سید معصومعلیشاه بود و به درجه كمال و مقام وصال رسید و سید او را خلیفةالخلفاء خواند و ملقب به نورعلیشاه ساخت. حضرت نور برخورد خود را در شیراز با جناب سید معصومعلیشاه در «رساله اصول و فروغ» خود به نحوی شیوا بیان میكند كه ما به طور خلاصه چند سطری از آن را در زیر ذكر مینماییم:
« روزی با دل پر درد و جان غم پرورد در دارالعلم شیراز از روی عجز و نیاز به كوچهای میگذشتم و به آب دیده خاك راه میشستم. ژنده پوشی را دیدم جامه عریانی در بر و كلاه بی نشانی برسر، از ناصیهاش نور سیادت تابان، و از جبههاش نجم سعادت نمایان، رشته تدبیر در كف تقدیر سپرده، سرِتسلیم در جیب رضا فرو برده، جمعی از اطفال پریشان حال برگِردِ او جمع، نه از حال پروانه آگاه و نه از شمع، از هر طرفی سنگی به تارك مباركش میانداختند و آن فروزنده اختر برج دانایی و درخشنده گوهر درج یكتایی، لب گلبرگ را چون غنچه به تبسم گشوده، بلبل آسا به این بیت مترنم بود:
سرم از سنگ طفلان لاله زار است جنون گل كرده ایام بهار است
چون این حال را از او مشاهده كردم یكی بر هزار شد دردم، زمام اختیارم از دست شد و عقل هوشیار سرمست، خواستم به خدمتش برسم جراُت نكرده با قدم حیرت به سوی خانه رفتم و به جز به بستر بیداری و بی قراری در آن شب نخفتم تا كه سفیده صبح صادق طالع شد و شعشعه مهر جهانتاب ساطع، كمر همت بر میان بسته از خانه بر آمدم و از در طلب به جستجوی او درآمدم، كوچه به كوچه دویدم و خانه به خانه پرسیدم، اثر از او در شهر نیافتم، رو به جانب صحرا شتافتم، ناگاه از گوشه رازی به گوشم رسید آوازی، كه ای دیوانه سرشار و ای سرمست هشیار، دانم كه دل آشفته و شوری در سر داری، بگو كه مطلب چیست و در چه كاری؟ زمین بوسیده پیش رفتم و به هر دو دست دامن پاكش گرفتم، عرض كردم تو از مطلب من آگاهی، از حال تو خواهم آگاهی، لعل گوهر باز گشود و با لطف بیشمار فرمود تا از بند علایق و عوایق برنیایی و در سلك مجردان درنیایی و صاحبدل نشوی این حال را قابل نشوی، عرض كردم چگونه صاحبدل توانم شد؟ فرمود سیاحت كن در عالم خود، باز گفتم از آن عالم بی خبرم، تو آگاهی، باش راهبرم.
ای درویش توفیق رفیق من گردید و ناوك عرضم به هدف اجابت رسید، دستم را گرفت و جامه حوبت از برم كند و سه مرتبه به آب توبتم در افكند. بعد اسمی تعلیم كرد و لوحی تسلیم ».
فیضعلیشاه در طبس بزاد و از آنجا به اصفهان رفت و رحل اقامت درآن دیار افكند. نور علیشاه در اصفهان متولد شد و تحت تربیت و ارشاد والد ارجمند خود نشو و نما یافت. جناب سید معصومعلیشاه به سال 1190 هجری از طریق دیار به شیراز آمد. آوازه شهرت او در اصفهان به گوش فیض رسید. فیض به همراهی فرزند خود نورعلیشاه عزم شیراز كرد و به خدمت سید شتافت. پدر و پسر پس از تشرف مدتی در خدمت سید یه سیر و سلوك گذراندند. در این هنگام مردی به نام جانی هندو كه از سید طلب كیمیا كرده و جوابی نشنیده بود به كمك عدهای ذهن كریمخان زند را نسبت به سید و یارانش مشوب كردند و وكیل الرعایا را از كثرت تعداد مریدان سید و خطر داعیه حكومت وی ترسانیدند. خان زند سید درویش و یارانش را از شیراز تبعید كرد.
جناب نورعلیشاه در خدمت سید از شیراز به سوی اصفهان روان شدند. در راه به هر جا كه میرسیدند اهالی به سبب آنكه این جماعت مبغوض خانند آنان را آزار میدادند.
جناب نور علیشاه در این باره میفرماید:
میــرِ میران سیــد مظلـــوم را پیـــرو اجـــداد خـــود معصوم را
دل به پیــكان بلا آمــاج كـــرد با مریــدان از دیـــار اخــراج كرد
من كه بــودم از مریـدانش یكی داشتم در خــدمتش قــرب اندكی
هر كجــا می بود بـودم همرهش در همــه حــالی ز احــوال آگهش
هر دو مغضــوبی و اخـراجی شاه بـــا مریــدان روی آورده بـــه راه
صیت بــد نامی مـــا عالم گرفت شــورشی زان در بنــی آدم گرفت
سوی هر شهری كـه بنهادیم پای شهریان گفتند این جا نیست جای
گر شما را جــای انــدر شهر بود شه چرا بیــرون ز شهر خــود نمود
زود زود از شهــر مـا دوری كنید از نظــرها جمــله مستـوری كنید
تا نگــردد شــاه بر مــا خشمناك دل نســازد با سنــان خشم چـاك
جناب نورعلیشاه به اتفاق سید و پدرش به اصفهان رسید و در آنجا بماند. سپس به اتفاق سید از راه كاشان عازم تهران و از آنجا به مشهد مقدس و هرات رفت. از هرات جناب نورعلیشاه به اتفاق مشتاق و دیگران به اصفهان مراجعت فرمود و پس از چندی به اتفاق جناب مشتاق به قصد زیارت آستانه شاه نعمتالله ولی عازم كرمان و ماهان شدند، جناب نورعلیشاه در این باره میفرماید:
ز اولیــای حــق یكی فـــرزانهای از مــی اسرار حــق مستــانه ای
بس كــه مشتــاق رخ عشـاق بود نــزد عشــاقش لقب مشتـاق بود
چون به هر حــالی مرا آن یار بود از دل و جـــان محـرم اسرار بود
روز و شب بودیم خوش با یكدگر گــه جلیس خــانه گــه یـار سفر
گرچه می بودم منش اندر سبیل بر طــریق سالــكان حــق دلیــل
لیك مـــی بودیم با هــم همقدم در مســالك راه پیمـا بیش و كم
مقتــدای مـــرشـــدان راه مــا بد چــو سید نعمت الله شــاه مــا
و آن گــرامـــی پادشاه شه نشان بــود در ماهــان كــرمانش مكان
جذبهُ شــوقش ز ســوی اصفهان برد سوی خویش ما را كش كشان
نورعلیشاه به اتفاق جناب مشتاق چندی در ماهان اقامت گزیدند، در این ایام مردم بسیاری به راهنمایی ایشان ارشاد شدند و به فقر نعمتاللهی گرویدند و به حدی قلوب اهالی آن سامان را مجذوب خود ساخته بودند كه از معمرین به نقل از پدران خود شنیدم كه گفته بودند مردم كرمان از خرد و بزرگ و فقیر و غنی در شبهای جمعه هزار نفر برای زیارت آن بزرگوار پیاده به طرف ماهان به راه میافتادند، دیری نپایید كه به سبب غوغای مریدان ناچار آهنگ كرمان كردند و در این باره جناب نورعلیشاه میفرماید:
نرم نرمك تا بــه كرمان آمدیم می پرست و باده خواران آمدیم
چون درون شهرمان ماوای شد شهریان را شـورشی بر پای شد
در این سفر چنانكه در مقدمه « دیوان مشتاقیه » نگاشته آمد و به دستور ملا عبدالله امام جمعه كرمان جناب مشتاق را شهید كردند(27 رمضان 1206). نور علیشاه به ناچار ترك آن دیار فرمود و به شیراز رفت، در شیراز به علت غوغای مریدان، لطفعلی خان زند از وی بهراسید و او را نپذیرفت، جناب نور علیشاه از شیراز به عراق رفت و در كربلا اقامت گزید. احمد پاشا والی بغداد به او اظهار ارادت نمود و سقا خانهای در كربلا برایش ترتیب داد و منصب سقایی بدو بخشید. جناب نورعلیشاه مدت پنج سال در كربلا مستقر بود.
ملاقات نور علیشاه و سید بحر العلوم
در كربلا عدهای از علمای ظاهر به مخالفت جناب نورعلیشاه برخاستند و وی را تكفیر كردند و نامهای به نجف برای حجةالاسلام آقای سید مهدی طباطبائی ملقب به بحرالعلوم (قدس سره) فرستادند تا ایشان را هم بر انكار و تكفیر جناب نورعلیشاه همدست سازند.
سید در جواب فرمود: اگر مرا در این مورد مقلد میدانید روا نیست كه امضای حكم خود را از من بخواهید، من تا برایم معلوم نشود حكمی نتوانم كرد اینك من در نجف و شما در كربلا و شخصی را كه نام میبرید ندیدهام و نمیشناسم و معرفتی به كفر و ایمانش ندارم، به زودی به سفر كربلا خواهم آمد و تحقیق امر او خواهم كرد.
چون این جواب به كربلا رسید منكرین ساكت و منتظر ماندند تا هنگام زیارت مخصوص برسید و بنا به وعده، جناب سید به كربلا وارد شد و در این ایام بود كه در صدد تحقیق امر برآمد.
برای این كار سید به عالمی امین كه با هر دو طرف رابطه داشت و گویا آخوند ملا عبدالصمد همدانی بود فرمود میخواهم این مرد را كه مورد تكفیر قرار گرفته و عدهای در پی هلاك او هستند ببینم. شبی پنهانی او را به خانهُ خود دعوت كن تا من نیز در تاریكی شب به آنجا بیایم و وی را ملاقات كنم. جناب آخوند حقیقت حال را خدمت نورعلیشاه عرض كرد و مورد موافقت قرار گرفت. شبی را معین كردند و سید رعایت احتیاط را فرمود و به میزبان دستور داد كه محل جلوس آن دو قرین یكدیگر نباشد و قلیان جداگانه و غذا در ظرف مجزا تهیه گردد بالاخره در شب ملاقات جناب سید به جناب نورعلیشاه فرمود: ای درویش این چه همهمه است كه در میان مسلمانان راه انداخته ای؟
جناب نورعلیشاه در جواب فرمود كه نام من درویش نیست، نام من نورعلیشاه است. سید فرمود: شاهی شما از كجا رسیده است؟ نورعلیشاه جواب داد: از جهت سلطنت و غلبه و قدرت بر نفس خود و سایر نفوس. سید فرمود: بر سایر نفوس از كجا؟
میزبان گوید تصرفی به ظهور رسید و تغیری پیدا و تحیری حاصل گردید كه زبان از وصف آن قاصر است.
جناب سید به من فرمود لحظهای خارج شوید كه مرا با ایشان سخنی است، بیرون رفتم تا مرا باز خواندند. قلیان را كه آوردم سید به دست خود به جناب نورعلیشاه تعارف كرد و در یك ظرف غذا خوردند و آن شب چنین گذشت. شب دیگر سید توسط من تقاضای ملاقات كرد. نورعلیشاه فرمود ما را به او كار نیست، اگر ایشان را كاری است نزد ما بیایند. لذا پارهای از شبها كه كوچهها خلوت میشد جناب سید و من عبا بر سر كشیده به منزل جناب نورعلیشاه میرفتیم.
چون اهالی كربلا از توقف نورعلیشاه در آنجا راضی نبودند و از طرفی فتحعلیشاه به والی آنجا سفارش كرده بود كه جناب نورعلیشاه را از آن دیار اخراج كند، به سعی و خواهش جناب سید بحر العلوم و آقا میر سید علی صاحب ریاض، جناب نورعلیشاه به قصد زیارت مكه معظمه از سلیمانیه به جانب موصل مسافرت كرد و در این سفر چندی در سرپل ذهاب بماند.
جناب مجذوبعلیشاه نقل میكند كه در اینجا جمعی مخلصین را احضار و جناب حسینعلیشاه را به عنوان وصی و خلیفه خود معرفی كرد و فرمود قریباً به موصل رفته و در آنجا خرقه تهی خواهم كرد.
جنابش همانطور كه فرموده بود به موصل روی نمود و در آنجا به سال 1212 هجری وفات یافت و در جوار مرقد حضرت یونس نبی مدفون گردید.
شمایل و خصایل
جناب نور علیشاه مردی بسیار زیبا روی و مشكین موی و گیسو بلند بود. با هر كس چنان رفتارنمودی كه به یك برخورد دل از كَفَش ربودی. از علوم رسمی آن زمان بهره وافی داشت و از قواعد شعر و شاعری نصیب كافی.
تالیفات
آثار جناب نورعلیشاه عبارتند از:
كبرای منظوم در منطق. رسالهای در علم كیمیا. رساله جامع الاسرار. رساله اصول و فروع. تفسیر منظوم سوره بقره. منظومههایی به عنوان روضةالشهدا. دیوان غزلیات. تفسیر منظوم خطبة البیان. جناتالوصال. رساله منظوم در كیمیا. رساله مشكوة النجات.
جناب نورعلیشاه در جذب قلوب و ارشاد طالبان جاذبه فوق العادهای داشت، به هر دیار كه میرسید مردم آن مرز و بوم به دیدارش میشتافتند و حلقه ارادتش را به گردن مینهادند، شورشی در آن دیار ایجاد میشد كه حكام از بیم كثرت مریدان او را از آن بلاد تبعید میكردند و به حدی در قلوب پیروان تاُثیر گذارد كه او را مؤسس و مجدِد سلسله نامیدند.
جناب نورعلیشاه خواهر جناب رونقعلیشاه را به عقد ازدواج در آورد. این بانوی گرامی طبعی موزون داشت و ذوقی سرشار و در شعر « حیاتی »تخلص مینمود، دیوان اشعارش باقی است. جناب نور علیشاه از بیبی حیاتی یك فرزند دختر منحصر بفرد داشت به نام طوطی.
سید ابوالمعالی محمد سعیدالحسینی ملقب به سرخ علیشاه كه از مریدان آن جناب بود به دامادی وی مفتخر گردید. طوطی به سال 1270و اندی وفات یافت و جنازهاش را فرزندش سید محمد به عتبات برد و در آنجا به خاك سپرد.
جناب نور علیشاه به سال 1212 هجری در موصل وفات یافت. رونقعلیشاه در تاریخ وفات آن جناب چنین گوید:
كرد عقبـــا را به دنیا اختیار گشت تـــاریخ وفــــاتش « اختیــار »
در دیار موصل آخر آن غریب یافت وصل و گشت تاریخش « غریب »
سن جناب نورعلیشاه
سال تولد جناب نورعلیشاه معلوم نیست و كتب سیر و تواریخ صراحتی در این باره ندارد. در مقدمه كتاب « جنات الوصال » به قرینه سن آن بزرگوار را حدود چهل سال تخمین زدیم ولی ضمن مطالعهای كه در تصحیح دیوان اشعار انجام شده، حدس ما به این جا رسید كه سن آن جناب از چهل متجاوز و به حدود پنجاه سال هم رسیده است و این بیت دلیل مدعاست:
به پنجه سال سامانی سرانجام نشد این پنج روزه كی توانی
با توجه به اینكه این بیت در دیوان نوریه است و میدانیم در اواخر عمر، زمانی كه آن جناب در سرپل ذهاب اقامت داشته سروده است، چنین میتوان پنداشت كه سن آن حضرت مسلماً از پنجاه سال هم گذشتهاست.
با در نظر گرفتن تاریخ وفات ایشان كه به سال 1212 هجری اتفاق افتاده با این گمان تاریخ تولد ایشان را میتوان در حدود سال 1160 هجری دانست.
ترجیعبندی از جناب نورعلیشاه:
ای آنكـــه طلب كنـــی خدا را آیینه حـــق شنـــاس مـــا را
رنـــدانـــه در آی در خــرابات جــامی بكش و ببین صفــا را
پشمینه زهـــد را قبـــا كـــن وان گـــاه به می ده آن قبا را
بیگـــانه ز خــویش تا نگـردی دیــدار نبینــی آشنــــــا را
هــرگز نــرسی به گنـــــج الا تا نشكنــی ایــن طلسم لا را
خوش آنكه به راه كوی وصلش گم كرده ز شوق دست و پا را
ای شیــــخ ز روی وا حــدیث نشنــاخته ای اگــر تو مـا را
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم
مــاییم ز خــویش بی خـودانه ســـرمست ز بـــاده مغـــانـه
از هستــی و نیستــی منـــزه مطلـــق ز عـــلایق زمـــانــه
از مــا اثــری نمــاند جــز یار چــون آتش عشــق زد زبــانه
مــاییــم نشــان بــی نشــانی هــر چنــد نــدارد او نشــانه
یار آمــد و غیــر شد فـراموش عشق آمـــد و عقـل شد روانه
ما بر خط و خال دوست حیران زاهـــد به خیـــال دام و دانـه
پیدا و نهــان به جــز خـــاوند زنـــار ز زلــــف یـــار بستیم
هــویی ز میــان جان كشیدیم بنــدِ دل زاهـــدان گسستیم
پیوند از ایــن و آن بــریــدیم از دردِ ســـرِ زمـــانه رستیــم
پیوسته فتــاده در خــرابــات از گــردش چشمِ یـــار مستیم
تا جـامِ جهان نمـای باقی است دردی كـــش بـــاده الستیــم
در ظــاهر اگر چه بس حقیریم در باطن خویش هر چه هستیم
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم
گشتیــم مقیــــم بـــر در دل دیدیــم جمــال دلبــر دل
سلطــان غمش عَلَـم برافروخت شاهــانه گــرفت كشور دل
اســرارِ نهـــان ز روی ســـاقی گردید عیــان به سـاغر دل
از دیــده جـــان كنیم دایـــم نظّاره حــق بــه منظـر دل
در قلـــزم عشق یـــار مـــا را پرورده شده است گوهر دل
بس دل كه به صیدگاه عشقش چون صید فتـاده بر سر دل
پرواز كنــان به گلشن جــــان خوش گفت سحر كبوتر دل
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم
دوشــم به بـــر آمد آن دلارام بگرفت به خلـوت دل آرام
ز انــوار تجــــلی جمــــالش افزوده صفـای باده در جام
در آیینه دیـــد عكس خود را افتاد به زلف خویش در دام
بگشود چـــو آفتـاب حسنش از چهـــرهُ صبـح پرده شام
افكنــد ز زلـف ســاغی عشق آوازه واشــربــوا در ایـــام
زان باده هـر آنكه خورد جامی دیــد اول كــار تا به انجام
دوش از غم یار می زدم جوش كآمد ز سروش غیب پیغام
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم
رو هستــی خویشتن فنــا كن فانی شــو و جـــای در بقا كن
در دیـــده مـــا درآ و بنشیـن نظّـــاره صــورت خــدا كــن
از دردی مــا بنــوش جــامـی درد دل خــویشتن دوا كـــن
چون قطره در آی اندر این بحر خود را بــه محیط آشنــا كن
گــر طــالب گنــج لایــزالــی در كنج دل است دیده وا كن
مــردانه ز خویشتن بــرون آی رو بــر در كعبــه رضــا كــن
بگذر ز خودی خود چو منصور رو بــر ســرِ دار و این ندا كن
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم
ما مهــر سپهــر لامــكانیم بیرون ز جهان جسم و جانیم
مفتــاح رمــوز كنت و كنـزا مجمــوعه سرّ كـــن فكانیم
در هر نظــری بصیر و بینــا گویــا به زبــان ایـــن و آنیم
مستیم و خــراب و لاابـــالی از خلــق كنـــار و در میانیم
در خلوت خاص عشق همدم بــا سیــد آخــــر الــزمانیم
در هیــچ دری رهش نبـاشد آن را كه ز خویشتن برانیــم
چون نورعلی مدام با خویش گوییم به هر زبان كه دانیــم
در كعبه و سومنات ماییم
عالم صفتند و ذات ماییم