«دیار»
علمدار دیگر دست و دلش به کار نمی رفت. یک سرکوب مدام از درون اعصاب و روانش را به هم ریخته بود. بیست و چهار سالش شده بود. از وقتی که دست چپ و راستش را شناخته بود به عملگی و شاگرد بنایی اش گماشته بودند. پنج کلاس بیشتر نتوانسته بود درس بخواند. در روستایشان پسرها یا می ماندند تا کمک حال پدران کشاورز و دامدارشان باشند یا می رفتند به شهر برای کارگری و بعضی شان هر یکی دو ماه یک بار برای دیدن خانواده به روستا بر می گشتند. علمدار دومی را انتخاب کرده بود. پدرش خانه نشین شده بود و دیگر توان کار نداشت. مبلغ ناچیزی از بیمۀ بازنشستگی دریافت می کرد. زمینی هم برای زراعت نداشتند. پدرش هم عمری کارگری کرده بود. هنوز یک دختر نوبالغ در خانه داشتند که مدام با مادرش که سویی به چشمانش نمانده بود پای دار قالی می نشست. بقیه رفته بودند و زندگی خودشان را داشتند. دخترها به مردانی از شهرهای کوچک اطراف شوهر کرده بودند و پسرها یکی در بنادر جنوب مشغول بود که سال تا ماه پیدایش نمی شد و دیگری به خاطر دعوای با پدر به کلی خانواده را رها کرده بود و خیلی وقت می شد که از او خبری نداشتند.
تمام امید خانه شده بود همین علمدار که ماهی یک بار از شهر بر می گشت تا تن و روحی سبک کند و قدری هم کمک حال وضع مالی خانواده باشد. آنقدر درگیر کار و مشکلات خانواده شده بود که هنوز نتوانسته بود به فکر عروسی بیافتد. از طرفی دیگر از وقتی که برای کارگری به شهر می رفت دیگر چهل - پنجاه دختر بالغی که در روستایشان بودند به چشمش نمی آمدند. رنگ و بوی دختران شهر هوایی اش کرده بود. همان دخترانی که همیشه به چشم حقارت نگاهش می کردند. مهندس کارگاه ساختمانی ای که در آن کار می کرد، قوم و خویشی دوری با مادرش داشت، به سفارش هم او در این ساختمان مشغول به کار شده بود. از همین بابت گاهی ظهرها دوچرخۀ مهندس را قرض می کرد و به بهانۀ خرید چای و غیره به در دبیرستان دخترانه ای که چند کوچه بالاتر بود می رفت. موهایش را با کمی آب و برس کف دستی جیبی اش در آینۀ دوچرخه صفایی می داد، به دیوار مدرسه تکیه می داد و فرمان دوچرخه را با افتخار انگار که فرمان موتور هزار است به یک دستش می گرفت. هر دختری که از کنارش رد می شد متلکی نثارش می کرد. متلک هایش تکراری بودند؛ به یکی می گفت: «جگرت را بخورم.» به دیگری می گفت: «عروس ننه ام میشی؟» به آن یکی می گفت: «ببخشید خانم ساعت چنده؟» گاهی هم می گفت: «خانم ببخشید مستقیم از کدوم طرفه؟» عکس العمل دخترها متفاوت بود. بعضی کلاً خودشان را می زدند به ندیدن و نشنیدن، اصلاً انگار علمداری وجود ندارد. بعضی دیگر فحشی نثارش می کردند. بعضی جواب های آبدار و دندان شکنی می دادند که البته دیگر دندۀ علمدار پهن تر از این حرفها شده بود که به اش بر بخورد. اما برخی نگاهش می کردند، متلکش را می شنیدند و می خندیدند. با اینکه خندۀ این دسته از دخترها اغلب از روی تمسخر بود اما دل علمدار را آب می کرد. با دیدن آن لبهای پر طراوت که از هم باز می شدند و ردیف مروارید دندان ها را عیان می کردند ته دلش قنج می زد. لرزشی خفیف نزدیک جناق سینه اش احساس می کرد، انگار روحش بود که می لرزید. علمدار آن چند دختری که می خندیدند را نشان کرده بود و بعد از مدتی فقط به آنها متلک می انداخت. شبها که خورد و خمیر از مشقت عملگی روی تشک کهنۀ ناگرفته اش دراز می کشید، یکی یکی لبخندهای آن روز دخترها را در ذهنش مرور می کرد. در بین همان خیال ها از خستگی بیهوش می شد تا دوباره چند ساعت بعد روز منحوس مشقّت بار دیگری را از سر گیرد.
یک روز دم ظهر هنگامی که با یک استانبولی گچ در دستانش از ورودی کارگاه ساختمانی بیرون آمد، ناگهان نگاهش به در خانه ای از کوچۀ روبرو قفل شد. دختر هجده - نوزده ساله ای از ترک موتور پسری جوان پیاده شد و خواست تا وارد خانه شان شود. اما لحظه ای درنگ کرد، سپس به طرف پسر برگشت و شروع کردند به بوسیدن. علمدار به این صحنه مات و خیره مانده بود، انگار که آب در دهانش خشکیده باشد. طوفانی در وجودش برپا شده بود. پس از یکی دو دقیقه دختر از آغوش پسر بیرون آمد، چشمک کشداری نثارش کرد، کلید را در قفل انداخت و وارد خانه شد. پسر به دور و برش نگاهی انداخت، بعد با یک هندل موتور را روشن کرد و در حالی که ردی از دود به جا می گذاشت در انتهای کوچه ناپدید شد. علمدار هنوز با استانبولی گچ راست ایستاده بود و زل نگاه می کرد. موتور پسر که از محدودۀ دیدش خارج شد، تازه سنگینی استانبولی را احساس کرد و آن را به زمین گذاشت.
همین طور ایستاده بود که ناگهان مهندس با دوچرخه اش از راه رسید. نگاهی به علمدار انداخت و متوجه شد که انگار در عالم دیگری سیر می کند. بلند صدایش کرد. علمدار به خود آمد و به سمت مهندس رفت. هنوز سلام و علیک نکرده با آب و تاب و شرح جزئیات شروع کرد به تعریف چیزی که چند لحظه پیش دیده بود. لبخند محوی روی لبان مهندس افتاد، لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و پس از مکثی گفت: «علمدار دیگه وقتش رسیده که زن بگیری.» علمدار تا بناگوشش سرخ شد. سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «آخه کی به ما زن میده مهندس؟»
- مگه قراره از اینجا زن بگیری؟ مگه دخترای روستای خودتون چشونه؟ همشون هم که کدبانو و زندگی جمع کن.
- با کدوم پول؟
- جمع می کنی بالاخره. این همه وقت داری کار می کنی، عاقبت جور میشه.
- وضع خونه خرابه. پس اندازی نمی تونم داشته باشم.
علمدار استانبولی گچ را برداشت و به درون ساختمان برد. مهندس سری به علامت ناراحتی تکان داد و به طرف علمک گاز همسایه رفت تا دوچرخه اش را به آن قفل کند. آن شب علمدار نمی توانست بخوابد. بارها صحنه ای را که دیده بود مثل یک ویدیو در ذهن خود تکرار می کرد و دوباره و دوباره از نو می دید. روز بعد موقع استراحت ظهر قبل از اینکه دوچرخه را بگیرد و به طرف دبیرستان دخترانه به راه بیافتد، اطرافش که خلوت شد مهندس را دید که آمد و کنارش نشست. اول چند سفارش دربارۀ کارهای بعدازظهر کرد و بعد گفت: «علمدار توی شهر که همۀ دخترها شوهر نمی کنند. سعی کن یه دوست پیدا کنی.»
- دوست دختر؟
- آره، مگه تو چته؟
- آخه اینها اصلاً ...
- فقط باید بلد باشی چی کار کنی. بابا یه کم مخ زدن یاد بگیر. ببین هیچی مثل نامه جواب نمیده. مگه تو تا پنجم دبستان درس نخوندی؟
- چرا.
- خب می تونی بنویسی که. اگه از کسی خوشت اومد براش نامه بنویس.
- من که نمی دونم چی باید بنویسم.
- یه چند تا شعر قاطیش کن، هر چی بلدی. آب و تابش بده. سعی کن روی احساسات طرف تأثیر بگذاری. دخترها از راه گوش خر میشن.
این حرف حسابی علمدار را فکری کرد. با خودش گفت: «اما اگه بخوام نامه بنویسم باید اول اسم طرف رو بدونم.» تصمیم گرفت که نامه را بنویسد و به همین منظور اول اسم یکی از دخترها را بپرسد، هر کدام اسمش را گفت برای همان نامه بنویسد. روبروی دبیرستان رسید و منتظر ماند تا زنگ خانه را بزنند. چند دقیقه بعد دخترها دسته دسته بیرون آمدند. علمدار سر می چرخاند تا همان هایی که برایش می خندیدند را پیدا کند. اولی سر و کله اش پیدا شد. داشت خودش را آماده می کرد متلک را بشنود که ناگهان علمدار گفت: «اسمت چیه؟» دختر اول جا خورد، بعد بر خلاف همیشه که فقط لبخند می زد، خنده ای صدادار کرد و به سرعت از آنجا دور شد. علمدار که چیزی دستگیرش نشده بود، صبر کرد تا بعدی پیدایش شود. وقتی رسید، علمدار گفت: «اسمت چیه؟» دختر اول یک بار نگاهش را از سر تا پای علمدار چرخاند بعد زل زد توی چشمهایش و گفت: «حالا چند بار بهت خندیدم پررو شدی؟ گمشو بینیم بابا اسکول.» لبخند روی لبهای علمدار ماسید و با خودش گفت: «اگه از فردا دیگه بهت متلک انداختم، حالا ببین.»
سر و کلۀ سومی که پیدا شد علمدار که مردّد شده بود با صدایی نامطمئن سؤالش را تکرار کرد. دختر لبخندش پهن تر شد و بعد از مکثی گفت: «مهنّا» بعد به راهش ادامه داد. گل از گل علمدار شکفت. پیشانی اش به عرق نشسته بود. ضربان قلبش گرومپ گرومپ صدا می کرد. نفسش به شماره افتاده بود. در راه برگشت به ساختمان، دوچرخه را کنار یک دکۀ روزنامه فروشی نگه داشت و چند کاغذ با یک خودکار خرید. تمام بعدازظهر را لحظه شماری می کرد تا شب شود و بتواند برای مهنّا نامه بنویسد. وقت کاری که تمام شد به سرعت پرید توی اتاقکش ته کارگاه و شام نخورده شروع کرد به نوشتن. سه بار نوشت و نپسندید و کاغذ را پاره کرد. تا عاقبت اینطور نوشت: «محنا سلام چتوری خوبی خوشی میگما من از تو خوشم اومده توام منا می خوای یا نه؟ من همون اول که دیدمد آ یهو عتسه کردی تو روما بقیه دخترا خندیدن ازد خوشم اومد. قیافد برام آشناس. قبلش جایی ندیده بودمد؟ تو منا جایی ندیده بودی؟ بخیالم این نشونه اینه که تو مال منیا من مال تو. راس میگم یا نه؟ من خودم از این موبایلا ندارم اما اگه تو داری شمارشا بده تا براد زنگ بزنم. در حسرت دیدار تو آواره ترینم. ای که از پریا قشنگ تری، دل منا کوجا می بری؟ فدای داری. خدافس.»
یک بار از اول تا آخر نامه را خواند. خط خرچنگ قورباغه اش را ورانداز کرد و با خود گفت: «این دیگه عالیه. خوب شد.» صبح فردا دل تو دلش نبود. دقیقه شماری می کرد تا وقت استراحت ظهر برسد تا رکاب بزند به سمت دبیرستان. ظهر که شد هنوز از مهندس اجازه نگرفته پرید پشت زین دوچرخه و تاخت به طرف مدرسه. انگار دوچرخه در هوا پرواز می کرد. وقتی رسید هن و هن کنان دوچرخه را به دیوار تکیه داد و منتظر ماند. مهنّا را که از دور دید دوباره صدای گرومپ گرومپ قلبش به راه افتاد. بقیۀ دخترها از مقابلش گذشته بودند و با نگاهی پرسشگر براندازش کرده بودند، چون نه متلکی به آنها انداخته بود و نه حتی نگاهشان کرده بود. مهنا که رسید کنارش، دستش را در خورجین دوچرخه فرو برد و نامه را در آورد و گرفت سمت او. دو تا دختر پشت سر مهنّا پقّی زدند زیر خنده. مهنّا مردّد مانده بود که نامه را بگیرد یا نه. عاقبت سریع گرفت زیر مقنعه اش پنهان کرد و دور شد. علمدار کم مانده بود که از خوشحالی غش کند. اصلاً نفهمید که چطور مسیر دبیرستان تا کارگاه را طی کرد. انگار دوچرخه تبدیل به هواپیمایی اعیانی شده بود و آسفالت های سفت و سیاه خیابان به ابرهای نرم و سفید.
آن شب علمدار آرام و قرار نداشت. مدام به این فکر می کرد که فردا می رود و جواب نامه را از مهنّا می گیرد. آیا او چه جوابی می داد؟ حدس هایی می زد. در ذهنش از طرف مهنّا برای خودش نامه می نوشت. می نوشت که: «من هم از تو خوشم آمده، بیا با هم قرار بگذاریم برویم بیرون.» ظهر فردا صفیرکشان خودش را به در دبیرستان رساند. مهنّا که بیرون آمد و به مقابلش رسید، علمدار منتظر بود تا از کیفش جواب نامه را دربیاورد، اما او فقط خندۀ صداداری کرد و گذشت. علمدار قدری تعجب کرد. پکر شده بود. با دست و پایی آویزان آرام و سنگین به طرف کارگاه رکاب زد.
آن شب تصمیم گرفت تا نامۀ دیگری برای مهنّا بنویسد. همین کار را هم کرد و فردایش نامه را تحویل داد، اما پسفردا دوباره از جواب نامه خبری نبود. نامۀ سوم را نوشت و به در دبیرستان برد. مهنّا دوباره نامه را زیر مقنعه اش پنهان کرد و به راهش ادامه داد. علمدار سوار دوچرخه شد و به راه افتاد اما نه به سمت کارگاه، تصمیم گرفته بود تا این بار مهنّا را تعقیب و خانه اش را پیدا کند. آرام و با احتیاط سایه به سایه اش می رفت که مبادا متوجه شود. دو خیابان پایین تر مهنّا وارد به پارکی شد. علمدار از دوچرخه پیاده شد و از کنار شمشادهای پارک همان طور که او را می پایید دنبالش رفت. کمی بعد مهنّا وارد محوطه ای باز در میان پارک شد و کنار جمعی سه نفره روی چمنها نشست. یک دختر بود با دو پسر مزلّف. علمدار دختر را شناخت، یکی از همکلاسی های مهنّا بود. آن اوایل دو سه باری به او متلک انداخته بود. پسرها را تا به حال ندیده بود حتی جلوی دبیرستان. فاصلۀ زیادی تا جمع آنها نداشت و همینطور که کمی پایین تر دوچرخۀ مهندس را به شمشادها تکیه داده بود، به راحتی صدای آنها را می شنید و از پناه برگ ها مخفیانه نگاهشان می کرد. پس از سلام و احوال پرسی مهنّا دست برد درون کیفش و نامۀ علمدار را بیرون کشید. لبخندی روی صورتش پهن شد و به بقیه گفت: «ببینید این بار چی نوشته.» شروع کرد به بلند خواندن نامه. پس از خواندن هر جملۀ علمدار همگی با صدای بلند می زدند زیر خنده، به خصوص پسرها. هر خندۀ آنها پتکی بود که بر مغز سر علمدار فرود می آمد. تمام که شد یکی از پسرها گفت: «این دیگه چه اسکولیه بابا.» پسر دیگر گفت: «خب چه انتظاری داری؟ دهاتیه دیگه، ندید بدیده. حالیش نیست، چه می فهمه که این آتیشپاره گذاشتتش سر کار؟» علمدار این را که شنید از خشم سرخ شد. دلش می خواست برود و آنقدر پسرها را بزند تا خون بالا بیاورند. یک آن به سرش زد که تصمیمش را عملی کند، ضربان قلبش بالا رفت، از جایش بلند شد تا به طرفشان برود، اما ناگهان متوجه شد که دوچرخه نیست. دور و برش را چند بار نگاه کرد، حتی دورترها را، هیچ خبری نبود. دوچرخه را برده بودند. در همین لحظه مهنّا و دوستانش بلند شدند و خنده کنان در جهت مخالف علمدار به راه افتادند. عملدار همینطور نگاهشان می کرد. دست و پایش ماسیده بود. احساس می کرد که درون قیر مایع گیر افتاده است. پس از مدتی به ناچار با پای پیاده به طرف ساختمان به راه افتاد. سر کوچۀ کارگاه مهندس را دید. مهندس قدری به او خیره شد و گفت: «هان علمدار؟ سواره رفتی، پیاده برگشتی! پس دوچرخه کو؟» علمدار نمی دانست چه بگوید. سرش را پایین انداخت. مهندس دوباره پرسید. علمدار به ناچار بریده بریده گفت: «دوچرخه ... ازم ... یعنی ... بردند ... دزدیدند.» سگرمه های مهندس رفت توی هم. گفت: «می دونی چقدر پولش بود؟ به اندازۀ دو ماه حقوقت. از الان بگم که دو ماه حقوق نداری. حرفی هم نشنوم. حالا هم زود برو لباس کارت رو بپوش که بقیه هم کار رو شروع کردند. بدو ببینم. دو سه روزی هم دور و بر من نپلک که اصلاً حوصله ندارم.» عملدار مغموم با قدمهای سنگین وارد ساختمان شد.
آن شب لقمه از گلویش پایین نمی رفت. شام نخورده دراز کشید و طاقباز به سقف اتاق خیره شد بلکه خوابش ببرد. بغض داشت. خواب نمی آمد. به پهلو چرخید. قطره ای اشک از کنج چشمش بر گونه غلطید. خودش را رها کرد و اجازه داد تا اشک ها بیایند. این بار بیش از همیشه تحقیر شده بود. تحملش سخت بود. خشم و حقارت و نفرت و ناامیدی، همه را یکجا با هم احساس می کرد. علمدار مرد روستا بود. اگرچه از سر نیاز مدتی در شهر غرورش را دفن کرده بود و به دخترها متلک می انداخت، اما حالا با این ضربه دوباره آن اصالت های مردان قدیم روستا را در وجودش احساس می کرد.
سه روز دیگر پنجشنبۀ آخر ماه فرا می رسید و زمانش بود تا برای استراحت دو سه روزی به روستا برگردد، با این تفاوت که این بار حقوقی دریافت نمی کرد تا بتواند قدری از آن را برای خانواده اش ببرد. نمی دانست که با چه رویی برود. اول با خودش تصمیم گرفت که نرود، اما قدری که گذشت احساس دلتنگی عجیبی برای مادرش کرد. مثل بچه های سه ساله که مادرشان را می خواهند، دلش هوای مادرش را کرده بود. نتوانست در برابر این دلتنگی مقاومت کند و عاقبت پنجشنبه با جیب خالی، دست از پا درازتر به طرف روستا حرکت کرد. سه ساعت بعد داشت سرازیری کوچه شان را به سمت خانه قدم می زد. کلید را در قفل حیاط انداخت و وارد شد. مادرش در ایوان داشت لباس های تازه شسته شده را روی بند رخت پهن می کرد. صدای در را که شنید گفت: «حمیرا اومدی ننه؟ نونها را ببر بگذار توی پستو.» علمدار گفت: «ننه منم.» مادر سرش را بلند کرد و از بالای بند رخت نگاهی انداخت. قدری چشمانش را ریز کرد تا بتواند صورت علمدار را تشخیص دهد. او را که شناخت گل از گلش شکفت و گفت: «علمدار ننه اومدی؟ خوش اومدی فدات بشم.» علمدار همین طور وسط حیاط ایستاده بود. مادر گفت: «بیا، بیا ننه. پس چرا وایسادی؟» مادر از پشت بند بیرون آمد، سر و چشم علمدار را بوسید و گفت: «بیا بشین ننه. گلیم انداختم تو ایوون. خسته نباشی. چایی مون تازه دمه. بشین تا یه استکان برات بیارم. خب، خوبی عزیزوم؟ چه خبر؟ نه خسته.» و به طرف آشپزخانه به راه افتاد.
دقایقی گذشت. علمدار در سکوت به سیب های رسیدۀ درخت همسایه که شاخه ای از آن به درون حیاطشان آمده بود نگاه می کرد. از پشت دیوار صدای زلال دختر نوبالغ همسایه به گوش می رسید که داشت به چند تا از دخترک های روستا درس الفبا می داد.
وحید عمرانی
بهمن 1398
اصفهان