ابوعبدالله شمس الدین محمد بن عزالدین بن عادل یوسف البزازینی تبریزی مشهور به شمس مغربی ، ملقب به ملا محمد شیرین که قدوة العارفین و زبدة الواصلینش یاد کرده اند ، به قول رضا قلی خان هدایت از صوفیه با تمکین و راهرویی پرشور و موحدی مشهور به شمار است که مذهبش وحدت وجود و مشربش لذت شهود بود و به علوم ظاهری و باطنی ، عالم بود.  وی از عارفان و همینطور شاعران توانای قرن ۸ و ۹ هجری قمری بوده ، همچنین غیر از شمس تبریزی است که پیر و مراد مولانا بود. در این مقال قصد ندارم که به معرفی و شرح حال این عارف شاعر بپردازم ، بلکه غرض این است که یکی از غزلهای پرشور و عرفانی وی را به یاری ایزد توانا در حد فهم و توانایی خود برای بازدید کنندگان این وبلاگ شرح و تفسیر نمایم.

شیخ شمس الدین رحمه الله علیه فرماید :

۱  تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک

۲  تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک

۳ تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک

۴ غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک

۵ همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک

۶ همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک

۷ نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک

۸ تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک

۹ اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک

 

شرح شعر :

1- تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک

مقصود هستی و گل سر سبد آن انسان است. انسان هدف آفرینش و عالی ترین تجلی خداوند در جهان است. خلاصه انجم و افلاک است ، یعنی همه افلاک ، کاینات و هستی در وجود انسان مستتر است. هر چه در بیرون هست نمونه آن در درون انسان نیز وجود دارد. انسان نسخه اصلی آفرینش است. در درون خود عالم و جهانی است بی انتها زیرا خداوند انسان را از وجود خود آفرید و از روح خود در او دمید و نیز به همین دلیل بود که تنها انسان ، خلیفه و جانشین خداوند بر روی زمین گردید. همچنین به همین دلیل بود که خداوند به فرشتگان امر فرمود که به انسان سجده کنند زیرا انسان روح خدا را در خود داشت و از نفحات خاص الهی به وجود آمده بود و بار امانت الهی را به دوش می کشید. فرشتگان گفتند : آیا موجودی می آفرینی که بر روی زمین خون ریزی و فساد کند؟ اگر منظور ، عبادت و طاعت توست ما چندین برابر انسان تو را عبادت و ستایش خواهیم کرد. خداوند پاسخ داد : من چیزی می دانم که شما نمی دانید و برای هدفی بزرگ انسان را خلق می کنم. حضرت حافظ  فرماید :

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

و برتری انسان همین است : برخورداری از عشق ، چیزی که آفرینش بر پایه آن و از خشت و گل آن آفریده شده است.

شیخ فخرالدین عراقی فرماید :

از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

با این اوصاف چقدر جای تأسف خواهد بود اگر این انسان با این مقامات ، خود را نشناسد و به گوهر وجود خود پی نبرد. عامل برتری خود بر سایر مخلوقات را در نیابد و در وادی آن که وادی عشق و معرفت است قدم بر ندارد. سزای چنین کاهلی ای همانا چیزی به جز حسرت و پشیمانی جاویدان که به زعم بنده از آن تعبیر به جهنم می کنند نخواهد بود.

حضرت مولانا جلال الدین بلخی در این خصوص فرماید :

گر قدر کمال خویش بشناختمی / دامان خود از خاک بپرداختمی

خالی و سبک بر آسمان تاختمی / سر بر فلک نهم بر افراختمی

۲ - تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک

ای انسان روح تو همانند خورشیدی درخشان در مغرب جسمت پنهان شده است. این جسم خاکی تو ، حامل جواهری گرانبها ، بی نظیر و بی انتها به نام روح است. روح تو همچون مروارید و گوهری ارزشمند است که در گل و خاک جسم افتاده و در بین آن گرد و غبار مخفی و بی نشان مانده است.

۳ - تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک

شیخ در این بیت اشاره به دل انسان می نماید. شرح دل در تعبیرات عرفانی بسیار کلیدی و وسیع است. دل انسان کامل ، تجلی گاه جلوه پروردگار است. همچون آینه ای است که چهره حق در آن انعکاس یافته است. ولی اگر این دل غبار و زنگ تعلقات دنیا ، رذایل اخلاقی ، تجاوز از حقوق و هوای نفس را به خود گرفته باشد مانند آن آینه ای می گردد که از فرط آلودگی و گرد و خاک ، توانایی انعکاس اشیاء را از دست داده است. پس باید دل را صیقل داد و از این زنگها و غبار ها پالوده کرد. مولانا فرماید :

صیقلی کن صیقلی کن صیقلی / تا در او ، انوار قدسی بنگری

همینطور در مثنوی ، داستان مسابقه نقاشی بین چینیان و رومیان را مطرح می کند و پیام کلی آن داستان ، همین مطلب است. توصیه می کنم تفصیل آنرا در دفتر اول مثنوی و شرحهای مثنوی ببینید تا مطلب به کلی برای شما روشن گردد.

4- غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک

ای انسان غرض اصلی آفرینش کاینات و هستی تویی. هدف غایی خلقت تویی. همه آفرینش برای این به وجود آمده اند تا وسیله کمال و معراج روح تو قرار گیرند و شاهد این حماسه بزرگ الهی و یکی شدن تو در ذات پاک پروردگار نا متناهی باشند. اگر قرار نبود که تو قدم به عرصه هستی بگذاری ، جهان و کائنات هم آفریده نمی شد. آنها طفیل هستی تو و آن عشقی هستند که در درون تو قرار دارد و در ضمیرت به ودیعه نهاده شده است. حضرت حافظ فرماید :

طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری

همچنین شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه گوید :

ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی / وین زمزمه شبانه از توست

5- همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک

کل خلقت به سبب وجود تو شادمانند ، به خود می بالند که در راه کمال تو به کار گرفته می شوند و همه به تو چشم دوخته اند تا ببیند تو چه می کنی. آنگاه تو برای چه غمگینی؟! چرا خودت را نمی شناسی و به ارزش خود پی نمی بری تا تو نیز در دریای شادمانی ابدی غرقه شوی و جاودانگی خود را جشن بگیری؟! همه وسایل کار برای تو فراهم است ، تنها باید خود را بشناسی و وارد این میدان گردی و گوی سعادت را بربایی. حافظ فرماید :

ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی / اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی / باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی

همچنین گوید :

عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سر آید / ناخوانده درس مقصود ، از کارگاه هستی

۶ - همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک

همه به تو و کار تو مشغول هستند و برای رسیدن این عاشق و معشوق ازلی (انسان و پروردگار)  به یکدیگر و وصال آنها تلاش می کنند ، آنگاه تو از این حقیقت بزرگ غافلی. همه موجودات از این غفلت تو ترسانند و بر خود می لرزند ، زیرا می دانند که اگر در جهت شناخت و معرفت حرکت نکنی از چه سعادت بزرگ و جاودانی محروم خواهی شد ، آنگاه تو با بیباکی به اموری می پردازی که برای آن آفریده نشده ای و کارهای عبث و بیهوده انجام می دهی و دل به مسائل فانی می بندی. غفلت پدیده ای خطرناک است که شایسته نیست دامان خلقت برگزیده خداوند یعنی انسان را بگیرد. شاعر گوید :

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید / شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

7- نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک

ای انسان! خداوند ، قدرت اختیار را به تو عطا فرموده است. بنابراین نجات و هلاک تو به دست خود توست. تو تنها موجودی هستی که بعد از خداوند از نعمت اختیار برخودار است و دلیل برتری تو بر فرشتگان به جز عطیه برتر (عشق) ، اختیار نیز هست. اما دریغ که به دنبال معرفت حرکت نمی کنی و نجات و هلاک خود را در سایه آن تشخیص نمی دهی. این گوهر ارزشمند (اختیار) را ضایع مکن. بر نفس خود مسلط شو ، مهار آن را به دست گیر و همچون مرکبی تیزرو بر پشت آن بنشین و بتاز تا هر چه زودتر به منزلگاه نجات برسی.

8- تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک

ای انسان! تو با نور گسترده و بی نهایت خداوند و با دریای بی کران و فرا گیرنده حق یکی بوده ای و دوباره نیز باید یکی بشوی. کاری نکن که به جای آن دریای پر طراوت و بیکران و آن جلوه گاه نورانی ، سر از سرزمین تاریکی و بیابان پر خس و خاشاک گمراهی در بیاوری. هشدار ای انسان! هدایت را به ضلالت مفروش و در آن مسیری که باید حرکت کنی ، وارد شو ، به سوی کوی حقیقت ره بسپار ، از سختیها و رنجهای این راه نیز مترس و به هدف بیاندیش تا تحمل این موانع که به منزله خار و خاشاک راه است برایت آسان گردد. شاعر گوید :

تا در دل شب رنج سفر را نکشیدیم / در دامن محبوبه صبحی نرسیدیم

تا دست ندادیم به خار خطری چند / از گلبن مقصود گلی غنچه نچیدیم

حضرت حافظ نیز فرماید :

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

این حقیر نیز گویم :

گر هزاران رنجش است و صد الم / چون که مقصد اوست سالک را چه غم

9- اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک

در ابتدا لازم مي نمايد در مورد واژه سمک و سماک توضیحی داده شود. سمک : به معنای ماهی است ، یکی از اعتقادات قدما چنین پوده است که زمین بر روی شاخ گاوی قرار دارد که آن گاو بر پشت یک ماهی ایستاده است و آن ماهی در دریایی بیکران شناور است. در این شعر سمک کنایه از خاک و عالم سفلی و زمین است. سماک : نام ستاره ای در آسمان. در این شعر کنایه از عالم بالا و علوی است.

شیخ می گوید اگر همانند انسانهای آزاده و بریده از تعلقات مادی به آن آزادی حقیقی که شایسته یک انسان است دست یافتی تنها با یک قدم می توانی از زمین به آسمان بروی ، از خاک به افلاک برسی و از عالم سفلی به عالم علوی عروج کنی. اما این قدم باید چنان باشد که از هنگامی که این قدم را برداشتی خودت را در پس پشت جا بگذاری. یعنی یک قدم از خودت به بیرون بگذاری و از هستی خود به در آیی. چنان که بایزید بسطامی گفت : از خود برون شدم همچنان که مار از پوست. در درگاه خداوندی نیستی و نیاز وجود ندارد و هر جایی که می روی باید چیزی را با خود ببری که در آنجا نباشد. یعنی زیره به کرمان نبری. پس به درگاه او نیاز ببر و نیستی.

برای روشن تر شدن این معنا اشاره می کنم به ماجرایی که از شیخ ابوسعید ابوالخیر ، ابرمرد عرفان ایران در کتاب ارزنده اسرار التوحید آمده است. محمد بن منور نقل می کند که هنگامی که شیخ به نیشابور وارد شد وارد مسجد جامع گردید تا برای مردم سخنرانی کند. مردم که آوازه شیخ و درجات معنوی وی را از قبل شنیده بودند در مسجد جامع اجتماع نموده بودند به طوری که تا بیرون در مسجد نیز جمعیت ایستاده بود و فضا برای گنجایش چنان جمعیتی کم می نمود. به ناگاه خادم مسجد برای اینکه تعداد بیشتری از مردم در صحن مسجد جای بگیرند با صدای بلند فریاد کرد : خدا بیامرزد پدر و مادر کسی را که یک قدم از جایی که ایستاده است جلوتر بیاید. شیخ ابوسعید که بر بالای منبر جای گرفته و هنوز سخنرانی خود را آغاز نکرده بود با شنیدن این حرف ، چنانکه در پایان سخنرانی ها رسم است دست خود را بر محاسن کشید و گفت : والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. آنچه که ما می خواستیم در یک سخنرانی بگوییم این مرد در یک جمله گفت. و از منبر پایین آمد. شور و غوغا از خلق برخاست ...

امیدوارم بتوانم در آینده شرح احوال و سخنان شمس مغربی را برای شما عزیزان بنگارم. شرح این هجران و این خون جگر ، این زمان بگذار تا وقت دگر ...

نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۷  توسط وحید عمرانی  | 


اسلایدر