طبق درخواست دو نفر از خوانندگان وبلاگ دربارۀ سه جمله از مشایخ طریقت که در پست قبل آورده شد توضیحاتی ارائه می نمایم. امید است که به واضح تر شدن منظور آن بزرگواران کمک کند.
ابوحفص حداد:
هر که جرعه ای از شراب ذوق چشید، بیهوش شد به صفتی که باز هوش نیاید مگر وقت لقا و مشاهده.
شراب ذوق، چشیدن طعم معرفت است. دست یابی هر چند اندک به شناخت است. هنگامی که بنده درخششی از منبع فیض ازلی از پروردگارش و جلوه های او دریافت می کند در سکر و مستی ای عظیم می افتد. چگونه هنگامی که زیبارویی زمینی گوشه چشمی می نماید و توجهی نشان می دهد و رخی می نماید بر انسان هر چند هم انسان پر ثبات، تأثیر می گذارد، آنگاه چگونه وقتی که زیباترین زیبا رویان و کسی که همۀ زیبایی ها جرقه ای کوچک از خورشید روی اوست، چهره می نماید انسان تحت تأثیر قرار نگیرد و مست و مدهوش نشود؟! هنگامی که بنده با شور طلب و حرکت در مسیر مستقیم حق به ابتدای شهود می رسد و تجلیاتی از او را که تا کنون ندیده بوده است می بیند، مست و مدهوش می گردد و ادامۀ راه را در این سکر و مستی طی می کند و هر چند رنج که در این راه به او برسد عین شیرینی می داند و هر دشواری را در راه لقای او ناچیز می شمارد. این مستی زمانی زایل می گردد و باز بنده با هوش می آید که به طور کامل و بی واسطه به فیض لقا و دیدار حضرت معشوق ازلی می رسد.
شیخ اجل سعدی شیرازی فرماید:
نماز شام قیامت به هوش باز آید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
شبلی:
اگر دنیا را به الله هیچ قیمت بودی، فرا دشمنان خود ندادی.
این سخن دربارۀ نفی مادی
گرایی است. می گوید اگر دنیا و تعلقات آن در نزد پروردگار ارج و ارزشی داشت، آن را به
کسانی که او را انکار می کنند نمی بخشید. امثال شداد و فرعون و نمرود در زمان گذشته و بسیاری از
منکرین حق که در دوران معاصر می زیند، دولتمند و دارای نعمات فراوان دنیوی بوده و
هستند. پس زرق و برق های دنیا که شیفتگان بسیاری نیز دارد در نزد پروردگار ارزش چندانی ندارد که آن را به چنین افرادی نیز سپرده است؛ اما گنج های معرفت و شناخت خود و جلوه های خاص دلبرانه اش را به هر کسی نمی بخشد. این فیوضات عظیم تنها به کسانی که لیاقت خود را ثابت کرده و محرم آن ذات اقدس شده باشند بخشیده می شود و این هاست که در نزد او ارج و ارزش شایسته دارد نه دولت و نعمت دو روزۀ دنیوی که همچون خرمهره بر منکران خویش نیز نثار می کند.
شیخ احمد سمعانی:
چون سوز محبت پدیدار آید، دامن فراهم مکش، که اگر سوخته دامنت خوانند به از آن که تر دامن.
اگر که جذبات عشق بر سالک روی نماید بهتر است که در مقابل آن مقاومت نکند و تسلیم عشق گردد. درست است که عشق، آتش در نهاد آدمی می اندازد اما همان آتش، پاک کننده است و گناهان و معاصی و آلودگی ها را در وجود او نابود کرده و مطهرش می سازد. بنابراین سوخته دامان بودن از عشق، بهتر از تر دامن بودن و آلودگی و اسیر تعلقات ناچیز دنیا بودن است. عشق انسان را آزاد می کند و روح او را به پرواز در می آورد.