عارف سترگ ایران، پیر بزرگ طریقت در قرن ششم، غواص دریای حقیقت، راهنمای بلند مرتبۀ طریقت، کاشف اسرار ازلی؛ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری یکی از عارفانی است که همواره در میان عرفا بیش از دیگران ذهن این حقیر را به خود مشغول داشته است. از سنین طفولیت و اوان نوجوانی، مطالعۀ کتاب مستطاب تذکره الاولیاء ایشان همواره مورد توجه ام قرار داشت و با  خواندن آن در وجود خود سیرها می کردم و حالها دست می داد. عطار مردی است که اگر نبود به حقیقت عرفان ایران به مرحله ای از تکامل که هم اکنون در آن قرار دارد، نمی رسید. بزرگان بسیاری بعد از او همانند مولانا جلال الدین محمد بلخی بی گمان ظهور خود را مدیون وی هستند. از عطار مجموعه ای از رباعیات عرفانی بر جای مانده است با نام مختارنامه. در میان رباعیات ایشان بنده به یکی تعلق خاطر بیشتری دارم و آن رباعی این است:

با خود منشین که همنشین رهزن توست  /  وز خویش ببر که آفت تو تن توست

گفتی که ز من بدو مسافت چند است  /  ای دوست ز تو بدو مسافت من توست

سد و مانع اساسی بشر در دستیابی به معرفت و طی طریق ابرار و سلوک به مبدأ، «من» انسان است. این من حجابی است عظیم. اینکه انسان برای خود قائل به وجود باشد. اساساً خود را ببیند و محور همه چیز بداند بدون اینکه توجه به خالق داشته باشد. این مسئله همانند یک بیماری است. بیماری ای که اکثر قریب به اتفاق بشریت به آن مبتلا بوده و همچون یک غدّۀ سرطانی آن را با خود حمل می کنند. تمامی جنگها، بدبختی ها و جهالت بشریت ریشه در این «من» دارد. به این مفهوم در تمامی آثار بزرگان ما نیز چه به طور مستقیم و چه جسته و گریخته اشاره هایی شده است. «من» همان دیو سپید در خوان هفتم هفت خوان رستم در شاهنامه است که حکیم طوس هشیارانه و مدققانه به آن پرداخته است. فردوسی از زبان رستم می گوید: اگر از چنگال این دیو سپید برهم، عمر جاودان پیدا خواهم کرد که کنایه از وصال با مبدأ است.

به دل گفت رستم گر امروز جان  /  بماند به من زنده ام جاودان

جناب ابوسعید ابوالخیر فرماید:

گر صید عدم شوی ز خود رسته شوی

وز در صفت خویش روی بسته شوی

می دان که وجود تو حجاب ره توست

با خود منشین که هر زمان خسته شوی

نیز گفته است:

در راه یگانگی نه کفر است و نه دین  /  یک گام ز خود برون نه و راه ببین

ای جان جهان تو راه اسلام گزین  /  با مار سیه نشین و با خود منشین

حافظ فرماید:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

شیخ محمود شبستری فرماید:

نماند در میانه رهروی راه  /  چو های هو شود ملحق به الله

بود هستی بهشت، امکان چو دوزخ  /  من و تو در میان مانند برزخ

چو برخیزد تو را این پرده از پیش  /  نماند نیز حکم مذهب و کیش

همه حکم شریعت از من توست  /  که این بربستۀ جان و تن توست

من تو چون نماند در میانه  /  چه کعبه، چه کنشت، چه دیرخانه

بابا افضل کاشانی فرماید:

از خود بگریز، در حق آویز دمی  /  تا در حرم امان شوی محترمی

با زندگی و خرمی خویش مناز  /  کاین را به دمی برند و آن را به غمی

امیر علیشیر نوایی گوید:

از خویش برون رفتن و در دوست رسیدن

فانی ره فقر ار چه دراز است دو گام است

سلطان العارفین؛ بایزید بسطامی فرماید: از خویش برون آمدم، چون مار از پوست.

امثال این گفته ها در میان بزرگان و اهل باطن ما بسیار است. هر چه هست اشاره به این نکته دارد که این «من» مشکل اصلی بشر است. مشکلی که به سادگی نمی توان بر آن غلبه یافت و از شرّ آن رست. پرتگاهی عظیم که گویی پل صراط است و تنها اگر از خود برهی توان گذشتن از آن را خواهی یافت. حقیر در یک مثنوی در توصیف راه حق گوید:

رهی پیچ پیچ است چون زلف یار  /  نه یک لحظه راحت نه یک دم قرار

به هر پیچ بنشسته دیوی به راه  /  که از هول هر یک خدایا پناه

به راه است صد بحر آتش گداز  /  که سوزند در آن مگر اهل راز

از عمق شبی تیره باید گذشت  /  که از هر چه داریم باید گذشت

هزار است وادی در آن پر خطر  /  نجستم مگر آیم از «خود» به در

عطار در این رباعی «خود» را راهزن می داند و «تن» را آفت، و تنها مسافت میان انسان و پروردگارش را «من» قلمداد می کند. بنده علاوه بر تصدیق گفتۀ جناب عطار، اعتقاد دارم که عدم آگاهی و شناخت نیز از عوامل وجود این مسافت و فراق است. به عقیدۀ بنده: «تنها فاصله ای که می تواند بین ما و پروردگار وجود داشته باشد، این است که ندانیم بین ما و او فاصله ای نیست.»

با بیتی از مولانا این شرح را می بندم که:

هفت شهر عشق را عطار گشت  /  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

درود بی پایان می فرستم بر تمامی مردان بزرگ حق به ویژه عطار نیشابوری (رحمت بی انتهای خداوند بر او).

نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰  توسط وحید عمرانی  | 


اسلایدر