سینۀ این خاک را باید درید / شخم ها در قلب آن باید کشید
بذرها در خاک می باید فشاند / آب صافی در میان آن کشاند
تا بروید دانۀ گندم ز خاک / از جوانه سازد آن را چاک چاک
از برای دفع آفت روز و شب / پاس باید داشتش در تاب و تب
بعد از آن هنگام صبر و انتظار / تا برآرد خوشه خوشه بار بار
آن زمان وقت درو آید پدید / خوشه ها را جمله سر باید برید
می فشانندش به چنگک در هوا / تا که کاه از دانه ها گردد جدا
نوبت غربال آید زان سپس / تصفیه گردد ز سنگ و خاک و خس
زان سپس در زیر سنگ آسیاب / غلط غلطان تا شود خرد و خراب
می رسد هنگام ضرب و مشت و لت / تا خمیر آید عیان در منزلت
پس تنور داغ گردد جای او / تا بسوزد جمله خامی های او
تا که چسباندند نان را در تنور / گندم خاکی مبدّل شد به نور
از تنور آید برون با عزّ و جاه / می گذارندش میان خوان شاه
چونکه دلخواه است و پاک و محترم / شاه خوش در می کشد او را به دم
در میان بزم جانان بی شکی / هستیش با دوست می گردد یکی
چشم جان را باز کن اسرار بین / سیر انسان را در این اطوار بین
راه گندم تا به خوان شاه بین / راه مردم تا بر الله بین
کمتر از یک دانه گندم نیستی / همّتی کن ور نه مردم نیستی
درد و سختی را به جان باید خرید / رنجها در راه او باید کشید
گر هزاران رنجش است و صد الم / چون که پایان اوست سالک را چه غم
آتش سوزان به راهش گلشن است / اشکم ماهی ز مهرش مأمن است
شربت قند است زهر از دست او / ای به قربان نگاه مست او
جان و مال و هستی خود را بباز / پیش چشم مست یار دلنواز
ترک هستی کن بسوزان خویش را / عقلهای مصلحت اندیش را
راه کوی و منزلش عشق است و عشق / خرمن او حاصلش عشق است و عشق
وقت را دریاب و رو کن سوی دوست / نیست ما را مسکنی جز کوی دوست
بیگمان بیدار شو هشیار باش / راه پویان روز و شب در کار باش
حاصل مطلب ، چنین دان ای وحید / هر که خود را سوخت در کویش رسید