سه خاطره از (صمصام) از زبان یکی از درویشان
سید محمد صمصام یکی از رجال و معاریف معاصر اصفهان بودند و مشخصه و ویژگی ایشان این بود که همیشه سوار بر اسبی سفید در سطح شهر رویت می شدند. بنا به اظهار نظر برخی بزرگان ، ایشان در ردیف یکی از عقلای مجانین معاصر و از نظایر افرادی مانند بهلول و لقمان سرخسی بودند که خود را به سادگی و دیوانگی می زدند و به منظور اصلاح اجتماع هر چه که می خواستند به زبان می آوردند و به خاطر دیوانگی ظاهری از تعرض حکومتیان مصون می ماندند. ایشان از منبری ها و واعظان شیرین لهجه اصفهان بودند و اغلب وعظهایشان با طنز خاصی همراه بوده است. همچنین از دوستان پدر بزرگ بنده حاج غلامحسین عمرانی بوده و به دکان سنگتراشی ایشان در تخت فولاد اصفهان رفت و آمد داشتند. خدواند هر دو را قرین رحمت خود گرداند. داستانهای بسیار از صمصام ورد زبان مردم اصفهان است و این فقیر اکثر آنها را استماع نموده ام. لیکن اخیرا با سه مورد جدید مواجه شدم که برای آگاهی علاقه مندان ، شرح ماجرا را به طور کامل در ذیل خواهم آورد.
چند شب پیش به همراه یکی از دوستان اهل دل به دیدن درویشی معروف به درویش رضا با نام طریقتی عزت علیشاه رفتیم. ایشان از مریدان میر طاهر علیشاه در کرمانشاه بوده اند و اکنون در خورزوق ساکن هستند اما محل کارشان در اصفهان است. ایشان نگهبان یکی از کوچه ها و محلات اصفهان هستند. مرد مهربان و مردم داری بود و با خوشرویی ما را پذیرفت و به صحبت پرداختیم. به غیر از نگهبانی شکسته بندی هم می کردند ، چنانکه در حین صحبتمان پسربچه ای که در حمام زمین خورده و پایش در رفته بود را آوردند و درویش به طور مجانی پایش را جا انداخته با روغنی چرب کرد ، پانسمان نمود و راهی خانه ساخت. پس از صحبتها و مباحث معرفتی و طریقتی ، سه حکایت جالب از صمصام و برخورد خصوصی و شخصی را که با ایشان داشتند برایمان تعریف کردند. مردم اصفهان از این جریانات بی اطلاع بوده و تا کنون از زبان کسی نشنیده بودم. گفتند : زمانی که صمصام در قید حیات بود من نزدیک باغ تختی یک مغازه کله پزی داشتم. یک روز برای حاجتی نذر کردم که مبلغ پنج تومان به صمصام که سید و اولاد مولی علی و پیغمبر است بدهم تا کارم راه بیفتد. صمصام هر روز از در مغازه ما عبور می کرد. آن روز وقتی رد شد همانطور که سوار بر اسبش بود چند قدمی به دنبالش رفتم تا پول را به او بدهم ولی دستم از حرکت باز ماند و با این فکر که آن پول ناچیز است و ناقابل ، پول را ندادم و به داخل مغازه برگشتم. فردای آن روز جلوی در مغازه ایستاده بودم و به نقطه ای خیره شده در اندیشه بودم که صاحب مغازه بغلی سر شانه ام زد و گفت : ببین صمصام با تو چه کار دارد؟ برگشتم دیدم صمصام آن طرف خیابان ایستاده و دارد به من اشاره می کند که به سویش بروم. به طرفش رفتم و سلام کردم. بی معطلی گفت : چیه؟ چقدر می خواهی بدهی؟ بده. نذر مولا که دیگر کم و زیاد ندارد. هر چقدر که نذر کرده ای ادا کن ، مقدارش مهم نیست. و من بهت زده مبلغ پنج تومانی را که نذر کرده بودم به او دادم.
مطلب دیگری که تعریف کردند این بود که در زمان جنگ خبر شهادت یکی از جوانان آشناهای ما را آوردند. مادرش خیلی بیقراری می کرد و می نالید ولی من (درویش رضا) به دلم آگاه شده بود که این جوان زنده است و شهید نشده. یک روز به همراه خانواده آنها به زیارت قبر صمصام رفتیم. من چند متری از قبر صمصام فاصله گرفتم و به صمصام متوسل شده گفتم که اگر این جوان زنده است مرا از این مطلب آگاه کنید تا ما و مادرش از نگرانی رها شویم و آرام بگیریم. آن وقت بر روی زمین نشستم و مشغول ذکر گفتن شدم. هنگامی که گرم ذکر بودم ناگهان صحنه ای مانند پرده سینما در مقابل چشمانم باز شد و در آن منظره آن جوان را دیدم که با چند نفر دیگر از یک ماشین ریو نظامی پیاده شدند. ناگهان با دیدن این صحنه از خود بیخود شدم و فریاد بلندی کشیده نام مولا علی را صدا کردم. خانواده جوان و پدرش به سوی من دویدند تا ببینند چه شده و مرا آرام سازند. پس از اینکه حالم جا آمد با اطمینان به مادرش گفتم که پسرت زنده است و نزد شما باز خواهد گشت. آنها هم حیرت زده به من نگاه می کردند. چند روز بعد از هلال احمر خبر رسید که فرزندشان زنده است و به ایران بازگردانده شده و برای استقبال و تحویل گرفتن او بروند. من به همراه خانواده اش به محلی بالاتر از هوانیروز حدود دروازه شیراز رفتین و منتظر ماندیم تا گروه آنها برسد. ناگهان دیدم که یک خودروی ریو نظامی ایستاد و آن جوان و چند نفر دیگر درست همانطوری که در آن مکاشفه دیدم از ماشین پیاده شدند و او را تحویل خانواده اش دادند.
ماجرای دیگری که از صمصام تعریف کردند این بود که فردی کفاش معروف به حسین سیاه در محله ای که صمصام خانه داشت یعنی محله قدیمی دروازه نو ساکن بود و هر از گاهی مبلغی را به عنوان نذر به صمصام می داد. حسین سیاه تعریف کرده بود که یک روز که مبلغی را به صمصام دادم ، صمصام رویش را با کج خلقی به طرفی دیگر کرد و پول را از من نگرفت و به من گفت : دیگر اینجوری به من پول ندهی ها... و به من تشر زد. من ناراحت شدم و فکر کردم منظورش این است که مثلا این پول کم است و باید پول بیشتری بدهم. ولی بعد که فکر کردم دیدم که قبلا کمتر از این هم به او داده بودم و چنین به من پرخاش نکرده بود پس موضوع باید بر سر چیز دیگری باشد. بیشتر که فکر کردم یادم آمد که من آن روز جنب بودم و صبح فرصت نشده بود که غسل کنم و آن سید بزرگوار این موضوع را فهمیده بود و برای همان به من تشر زد و گفت دیگر اینجوری به من پول نده. زیرا نیت پاک را باید با جسم و جان پاک ادا کرد. اما چون نیت من خیر بود پول را قبول کرد ولی به خاطر پلیدی جسمم رویش را به طرف دیگری کرد و پول را گرفت و به من تشر زد.
پس از سخنان درویش رضا این فقیر نیز قدری از اشعار خود برای ایشان خواندم. پسندیدند و برای فقیر آرزوی موفقیت و پیشرفت معنوی نمودند. چند سال پیش پسر درویش رضا که او هم از درویشان با صفا بوده همچنین جوانی بسیار رعنا ، برومند ، با معرفت ، رشید و تنومند بود در همان خیابان روبروی محل نگهبانی درویش رضا و جلوی چشم پدرش با تصادم شدید ماشینی به بدنش در دم جان سپرد و آن درویش صافی را بی خویش و خونین دل کرد. برای درویش رضا آرزوی صبر و تحمل دارم ، هر چند که خودش نیز می داند این عین لطف خداوند است و امتحان و آزمایش اوست. آری :
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد / بوالعجب من عاشق این هر دو ضد