![]()
«شبی زیر پل»
ساعت دو نیمه شب پنجشنبه دوم شهرویور ماه 1397 است. در میانۀ پل خواجو در زیر قوس ها نشسته ام. با اینکه بسیار دیروقت است به قدری شلوغ است که تقریباً دیگر برای نشستن کسی جا نیست. یکی کارگر است و برای آسودن پس از کار روزانه آمده، یکی با خانواده اش آمده یکی از سکوها را گرفته و گویی نیمی از وسایل خانه و زندگیشان را هم با خود آورده اند. زیر یکی دیگر از قوس های پل جوانان مجرد نشسته اند و با خنده و شوخی هایشان سرگرمند، آن طرف تر چند پیرمرد کهنسال آرام زیر طاقی پل نشسته اند و به مسیر خشک زاینده رود چشم دوخته اند. زاینده رود مرده اما پل همچنان زنده است. اینجاست که می توانی معجزۀ هنر را ببینی، هنری که از سرانگشتان معماران قدیم اصفهان تراوش کرده و بعد از چهارصد سال هنوز منزلگاه و آرامش بخش مردمان است. زیر قوسی که من نشسته ام جوانی که صدای بدی هم ندارد می زند زیر آواز. فوراً اطراف همه ساکت می شوند و به صدایش گوش می سپارند. برخی را می بینی که با شور و حال سرشان را موزون تکان می دهند، بعضی دیگر با جوان دم می گیرند، همه چشم ها به اوست.
جایی وجود ندارد که مردم برای تفریح بروند، مکان هایی که می شد آزاد در آنجا بنشینی و کسی کاری به کارت نداشته باشد و برایت دم از دین و شریعت نزند را چهل سال است که بسته اند. حالا دیگر چهل سال است که چیزی به نام دین را با همۀ امور و شئون زندگی مردم آمیخته اند و هر جا که می روی یا چشمت به تابلویی می خورد با مضمون «شئوونات اسلامی را رعایت کنید.» یا تبلیغ و اخطار برای «رعایت حجاب اسلامی» ولی با این حال چیزی که کمتر از همه می بینی همان دین است و چیزی که بیشتر می بینی بیزاری مردم از این جور صحبت ها. گویی دور امیر مبارزالدین که حافظ را به ستوه آورده بود دوباره از دل تاریخ برگشته و حالا دیگر نه تنها حافظ های زمانه را بلکه اکثریت مردم را به ستوه آورده است، مگر افرادی که اموراتشان از این راه می گذرد و نانشان از این وَحَل در می آید، به عبارتی خود را به مبارزالدین ها فروخته اند. مردم همچنان سرگرم اند و جوان نیز در حس و حال صدای خود فرو رفته و می خواند، ناگهان مأموران نیروی انتظامی سر می رسند. فرمانده شان یک سرهنگ دوم است، فریاد می زند و جوان را ساکت می کند، جوان از سمت دیگر پل محل را ترک می کند. من بلند می گویم: «آخه برای چی؟» سرهنگ جواب می دهد: «برای چی نداره. برید خونه هاتون.» کسی به حرفش اعتنایی نمی کند فقط آواز خواندن و لذت بردن مردم تعطیل می شود.
همه چیز را از مردم گرفته اند. مدتی است گرانی ها سر به فلک گذاشته، دزدان بزرگ اقتصادی راست راست می گردند و مردم را با اختلاس های نجومی غارت می کنند و کک کسی هم نمی گزد اما وقتی پای کمی لذت بردن مردم پیش بیاید آن هم در اوج این ناامیدی ها و کمبودها سریع سر می رسند و توی سر مردم می زنند که خفه شوند و مبادا کمی در شهر و کشور و خاک خودشان خدای نکرده شاد باشند. بدجوری دلم می گیرد. معنی ای جز خفقان به ذهنم خطور نمی کند، اینکه در خاک خودت اسیر باشی واقعاً مسئلۀ آزار دهنده ای است.
از سمت دیگر پل صداهایی می آید. به آن سو می روم. جوان دیگری کنار محوطۀ باز پل ایستاده و دارد شعرهای بند تمبانی می خواند. بیش از دویست نفر از زن و مرد و بچه و پیر و جوان دور او را گرفته اند و همه دست می زنند. هنری ندارد که قابل توجه کردن باشد ولی مردم تشنه اند، تشنۀ سر سوزنی شادی و خوشحالی، این است که دورش حلقه زده اند. مدام به جمعیت افزوده می شود. اینجا دیگر مأموران نیروی انتظامی جلو نمی آیند چون می دانند در مقابل این جمعیت اگر بخواهند کاری که در میانۀ پل با یک جمعیت بیست نفری کردند را تکرار کنند ممکن است کار به درگیری بکشد، بنابراین نزدیک نمی شوند. انجام وظیفۀ شحنگان هم بگیر نگیر دارد، پیچش دست خودشان است، اگر قرار باشد به خطر بیافتند گویا می توانند قضیه را زیر سبیلی رد کنند برود و خودشان را به نشنیدن بزنند. پس از دقایقی جوانک شعر کم می آورد و دیگر مزه ای برای ریختن ندارد. نمایشش را تمام می کند و مردم پراکنده می شوند. دلم برای مردم می سوزد، برای خودم که سی هفت و سال است در این شهر و مملکت زندگی می کنم و یک روز خوش برای این مردم ندیده ام دلم می سوزد.