امشب از چهارراه ولی عصر تا میدان انقلاب تهران را پیاده طی کردم و به مردم شعار دهنده و تبلیغ کننده ی کاندیداها و آدم های معمولی دقیق شدم. نیاز و ولع شدیدی به تخلیه شدن در بین فریادهای مردم دیده می شود. با یک تحلیل جامعه شناسانه و روانشناسانه می توان به این نتیجه رسید که آنچه ما مردم ایران به آن نیازمندیم روحانی یا رئیسی نیستند، بلکه نیاز جدای از نان و یک اقتصاد درست، دیسکو است و همچنین به قول آقایان خانه ی عفاف و علاوه بر آن آزادی برای نفس کشیدن، حرف زدن و ابراز عقیده درباره ی افکار شخصی و عمومی شان؛ چیزی که در شرایط فعلی هیچ کاندیدایی قادر به برآورده کردن آن نیست، نیازهایی که در کشورهای دیگر به راحتی برآورده می شود. مردم به کسی نیاز دارند که بتواند زمان را در حال حاضر به پنجاه سال بعد ببرد. در رمان ژرمینال؛ اثر سترگ و جاودانه ی ناتورالیستی امیل زولا نویسنده ی شهیر فرانسوی دسته ای کارگر معدن را می بینیم که در بدترین شرایط موجود زندگی می کنند و تنها دلخوشی شان برای زنده ماندن جز قدری قوت لایموت، مشروب و پایکوبی است و سکس. امروز ما مردم ایران چقدر شبیه آن کارگران معدن در دویست سال پیش در قعر یکی از معادن فلاکت زده ی زغال سنگ در حاشیه ی فرانسه هستیم. در گذشته یک بار برای اینکه خود را در کار بدنی محک بزنم بدون اینکه نیازی داشته باشم یک هفته به کارگری ساختمان رفتم، در آن یک هفته نیز دقیقا شاهد همین جریانات بودم. کارگران محروم پس از کار سنگین روزانه با موسیقی های شش و هشت پیش پا افتاده به رقص و پایکوبی می پرداختند و از خاطرات جنسی شان می گفتند و سپس قهقهه های بلند سر می دادند. حتی پیرمرد هفتاد ساله ای نیز که در بین آنان بود از این قاعده مستثنا نبود. آری مردم ما به چیزهای دیگری نیاز دارند. با همه ی این احوال رأی به حسن روحانی در حال حاضر به شدت الزامی است. یک قدم هم یک قدم است.
و اما ...
امشب تا صبح یکی از بلندترین شبهای عمر رفتگران بی نام و نشان خواهد بود.
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶  توسط وحید عمرانی  | 


اسلایدر