با توجه به اهمیت منطقه تخت فولاد اصفهان چه از لحاظ قداست ، وجود شخصیتهای علمی ،عرفانی ، تاریخی و مذهبی مدفون در آن و همچنین قدمت تاریخی ودیرینه این سرزمین ، ممکن است این مسئله جلب توجه نماید که مناسبت نام گذاری این مکان چه بوده است؟ مکانی که تا این حد مورد توجه قرار می گیرد و دارای چنان شهرتی است که نام آن با آوردن کلمه اصفهان به ذهن شنونده متبادر می شود ، لابد باید وجه تسمیه خاصی برای آن وجود داشته باشد که تا حدود زیادی نیز به شرایط و موجودیت این مکان مربوط باشد. در جستجوی این وجه تسمیه با شخصیتی به نام بابا فولاد حلوایی برخورد می کنیم که به اشاره منابع و مراجع موجود و تایید بسیاری از اهالی اصفهان نام گذاری این مکان به نام ایشان و به دلیلمزار بابا فولاد واقع در صحن مخابرات روبروي تكيه خاتون آبادي تخت فولاد وجود سنگ قبر شکیل و تاریخ دار ایشان در این مکان است. از حالات و سرگذشت و چگونگی شخصیت بابا فولاد اطلاعات زیادی در دست نیست و بنده با مراجعه به مراجع بسیار ، تنها در دو یا سه مرجع توانستم اطلاعاتی بسیار محدود راجع به این شخصیت بیابم. این بود که با راهنمایی یکی از اساتید محترم به این نتیجه رسیدیم که بهتر است از طریق تحقیق میدانی و مصاحبه با اهالی قدیمی و سن و سال دار ساکن در تخت فولاد ، به اطلاعاتی دست یابیم که شاید در منابع یافت نگردد و برخی از گوشه های تاریک و مبهم شخصیت یکی از بابا های اصفهان را روشن تر سازد. البته دور از انتظار نیست که با خرافات و داستانهای شگفت و برداشتهای عامیانه زیادی مواجه شویم که شاید بیشترین ارزش این تحقیق نیز به خاطر همین مسئله باشد. و آن برداشتها ، طرز برخورد و چگونگی ارتباط مردم و دید و نگرش آنها نسبت به تاریخ است که خود به تنهایی می تواند موضوعی قابل توجه باشد. در این تحقیق ابتدا به مطالبی که درباره بابا فولاد در برخی منابع وجود داشته اشاره می شود و سپس متن مصاحبه با افراد مسن محلی ساکن در تخت پولاد در رابطه با این شخصیت درج می گردد.

نکاتی درباره اصطلاح بابا :

در قبور قدیم اصفهان جمعی کثیر که شاید شماره آنها در خارج و داخل شهر به حدود سی نفر بالغ باشد به عنوان بابا شهرت دارند که بعضی در بقاع و مقابر مجلل و اکثر در بقعه های کوچک محقر با ضریح چوبی یا بدون ضریح مدفون شده و عموماً مورد توجه و اعتقاد و زیارتگاه عامه اند. معروفترین آنها که هویت تاریخی مشخص و معلوم دارند در درجه اول بابا رکن الدین است و بعد از او بابا قاسم که نامش ابوالقاسم محمد از اهالی اصفهان و وفاتش بیست و نه سال قبل از بابا رکن الدین بوده و مقبره و بقعه تاریخی او نزدیک مسجد جامع در محله دردشت قدیم معروف است و اتفاقاً گنبد بقعه او نیز به شکل گنبد بابا رکن الدین به صورت مخروطی مضلع ترک ترکی است.

       گذشته از این دو نفر که همعصر یکدیگر در قرن هشتم بوده اند ، سایر باباهای قدیم اصفهان مجهول الحال هستند و یا اطلاعات بسیار کمی راجع به آنان به جا مانده که اغلب نیز از گفته های شفاهی افراد سرچشمه می گیرد. به عنوان نمونه حاج آقا هاشم زاده اصفهانی ، شاعر و مداح اهل بیت در مورد بابا ابرو معروف به پیر ابرو می گوید : ایشان شخص عجیبی بوده و همیشه در قبرستان تخت فولاد شب و روزش را به سر می برده و از عباد و زهاد و اقطاب و اوتاد و ریاضت کشها بوده و ابروهایش به قدری بلند بوده که روی چشمانش را می گرفته است و طریقه ارشاد و هدایت ایشان این بوده که گنه کاران و بزه کاران و شیادان را خدمت ایشان در جمع خانه می آوردند. سپس ایشان یک شب یا یک روز ابروهایش را بالا می زده ، یک نگاهی به آنها می کرده و آنها را عوض می کرده و تصفیه و پاک و روحانی و منقلب می شدند.( داستانهایی از مردان خدا ، علی میرخلف زاده ، قم ، مهدی یار ، چ1 ، 1378 ، صفحه 150) به قولی اصفهان چهل بابا داشته که همه از اولیا و عجایب روزگار بودند که البته از این چهل بابا تعداد کمی از آنها را می شناسیم.(همان) اصطلاح بابا مثل بسیاری از کلمات دیگر در طول زمان تغییر معنی داده و در هر دوره اختصاص به طبقه ای ممتاز داشته است. در قرنهای هفتم و هشتم و درخلال آن غالباً در مورد زهاد که طبقه ای مابین عارف و عابدند و جماعتی مرید و پیرو داشته اند و احیاناً در مورد صوفیه و عرفای صاحب مسند یا ارباب فتوت استعمال می شده است و بعداً در حوالی قرن نهم تا دهم به روسای جوانمردان و ارباب فتوت اختصاص یافته است. سپس در حدود قرن 11 تا 12 در عهد صفویه این کلمه را اکثر در مورد بزرگان تکایا و قلندرها و دوده داران و سردمداران به کار می برده اند که می توان آنها را از بقایای ارباب فتوت شمرد.

       این لقب در اصفهان از قرن هفتم به بعد شایع شده است و آن را اکثر به روسای اهل فتوت و جوانمردان بزرگ می داده اند که شعار ایشان دستگیری ضعفا و درماندگان و سرپرستی فقرا و یتیمان بی بضاعت بوده است و در حقیقت سمت پدری و بابایی بر آن جماعت داشته اند و احیاناً در مورد زهاد و عرفا و مشایخ طریقت به کار می رفته است که عهده دار هدایت و ارشاد طالبان و سرپرست مریدان و پیروان خود بوده اند که بابا رکن الدین و بابا قاسم از این گروه به شمار می روند. کلمه عمو نیز گاهی مرادف بابا گفته می شد، نظیر عمو عبدالله سقلابی متوفی 806 که در بقعه منارجنبان قریه کارلادان مدفون است و عوام حرکت مناره را از کرامات این عمو می دانند. یکی از نکات قابل توجه این است که اصطلاح بابای فارسی در مورد اقطاب و مشایخ تصوف با لقب پاپای مسیحی ارتباط دارد یا نه؟ و این اصطلاع مذهبی یا اخلاقی و مسلکی از ایران داخل مسیحیان شده و یا برعکس تعلیمات مسیحی در ایران این اصطلاح را به وجود آورده ، یا تشابه کلمه قریب به یک معنی از امور تصادفی و اتفاقی زبانهای آریایی است؟ که تا کنون در این باره چیزی یافته نشده است.( تاریخ اصفهان مجلد ابنیه و عمارات ، جلال الدین همایی ، تهران ، هما ، 1381 ، صفحه 45این افراد عموماً از دانش بی بهره نبوده ، دارای کرامات بوده اند و مرجع مردم در رفع مشکلات و نیازمندی های آنان به شمار می آمده اند که پس از مرگشان عمارتها و یا بقعه هایی به منظور زنده نگاه داشتن نامشان و همچنین بزرگداشت و قدردانی از آنها بر مزارشان بنا می کرده اند. از برخی بابا های اصفهان می توان به بابا رکن الدین ، بابا قاسم ، بابا لکات ، بابا شیخ علی (احتمالاً ابوعلی رودباری عارف معروف) ، بابا شیر ، بابا فولاد ، بابا تون تاب  ، بابا سنگکی ، بابا ابرو (پیر ابرو) ، بابا ابدال ، بابا نوش ، بابا علمدار ، بابا جوزا ، بابا کماجی ، بابا بیات ، بابا صلت (احتمالاً سلیمان طبری) ، بابا محمود ، بابا سلطان قلندر ، بابا حیدر ، بابا صفی و بابا رضی اشاره کرد.

بابا فولاد حلوایی :

مقابل تکیه خاتون آبادی ، در غرب غسالخانه سابق و در صحن مخابرات فیض قبر استاد فولاد بن استاد شجاع الدین حلوایی از عرفای عالیقدر شیعه متوفی 959 هجری قرار دارد. استاد فولاد حلوایی در میان مردم اصفهان به بابا فولاد شهرت یافته است. شهرت بابا فولاد به حدی بود که برخی از اهالی تخت فولاد خود را از نسل او می دانند (منجمله اینجانب ، مولف تحقیق). سنگ قبر وی امروزه به عنوان سند اصلی تاریخ تخت فولاد از ارزش و اهمیت ویژه ای برخوردار است ، زیرا علت نامگذاری این گورستان مقدس به تخت فولاد را وجود همین قبر می دانند که یکی از قدیمی ترین سنگ قبور تاریخ دار موجود در تخت فولاد می باشد.( تخت فولاد اصفهان ، سید احمد عقیلی ، اصفهان ، کانون پژوهش ، چ2 ، 1384 ، صفحه 36)

       عده ای معتقدند که تختگاه او در این زمین متبرک بود و به همین جهت آنجا را تختگاه بابا فولاد و بعداً تخت فولاد گفتند. شرح حال این باباها عموماً مجهول و آنچه در همه مشترک است ، تصوف و عرفان است و ظاهراً عده ای از آنها شیعه اثنی عشری بوده اند مانند بابا رکن الدین ، بابا فولاد و بابا شیخ علی. (سیری درتخت فولاد اصفهان،سیدمصلح الدین مهدوی،انجمن کتابخانه های عمومی، اصفهان،1370 ، صفحه 28) در تاریخ اصفهان آمده است : پولاد که در دولت دیالمه از دلاوران و سرداران نامی بود ، تختی سنگی را به نام خود ساخته و خویش بر آن نشسته ، کشتی گیران و پهلوانان برابر او بر زمین مسطحی به کشتی می پرداختند و پس از مردن او پسرش در سال چهارصد و هفت بر مجدالدوله دیلمی یاغی شده و اصفهان را چندی داشت تا مجدداً علاء الدوله کاکویه از او بگرفت. (تاریخ اصفهان ، محمد حسن جابری انصاری ، تصحیح جمشید مظاهری ، اصفهان ، مشعل ، چ1 ، 1378 ، صفحه 122) شاردن سیاح معروف فرانسوی نیز در وجه تسمیه تخت فولاد نوشته است : به مناسبت سکونت سردار بزرگی در آن سرزمین که به خاطر پیروزی هایش پولاد بازو لقب داشت ، این زمین به تخت فولاد معروف شده است. به نقل از درویش عباس ، خادم سابق مقبره خاتون آبادی ها : غلامی به نام فولاد بوده که نوکری خانه یک حاجی را می کرده است. غلامهای دیگر از روی حسادتی که به فولاد داشتند پیش حاجی بدگویی او را می کردند. حاجی می گفته است من تا با چشمانم نبینم حرفهای شما را باور نمی کنم. هردفعه که می گفتند حاجی می گفته است : من هنوز چیزی ندیده ام. تا اینکه سالی خشکسالی می شود و همه جهت دعای باران به تخت فولاد برای مناجات می روند. فولاد نزد حاجی می آید و اجازه می گیرد که آقا اگر می شود امشب به من اجازده بدهید آزاد باشم. حاجی برای مچ گیری او را آزاد می گذارد. غلام به طرف قبرستان تخت فولاد (آب 250 از اینجا عبور می کرد و سابقاً مرده شور خانه بود)     می رود و در آنجا وضو می گیرد و دو رکعت نماز می خواند و صورتش را روی خاک می گذارد و صدا می زند خدایا صورتم را از روی این خاکها بر نمی دارم تا باران رحمت خودت را بر این بندگان گنه کارت نازل کنی. دیگر نمی خواهم این مردم بیایند و به زحمت بیفتند. حاجی می گوید : یک وقت دیدم یک لکه ابری بالا آمد و باران رحمت نازل شد.   من طاقتم تمام شد و آمدم فولاد را صدا زدم و گفتم از این تاریخ من خادم تو هستم. غلام گفت برای چه!؟ گفتم من شاهد قضایای تو بودم و خدا هم به خاطر دعای مستجاب تو باران را نازل کرد. از امشب من هر چه دارم مال تو باشد. غلام وقتی فهمید که خواجه پی به امور او برده است ، گفت : ای ارباب مرا آزاد کن. ارباب می گوید : من غلام تو هستم. غلام سرش را روی خاک می گذارد و می گوید : خدایا این خواجه مرا آزاد کرد ، حالا از تو می خواهم مرا از این دنیا آزاد کنی. خواجه می بیند غلام سر از سجده بر نداشت. وقتی نگاه می کند می بیند فولاد به رحمت خدا رفته است. همان جا به خاکش   می سپارند.( داستانهایی از مردان خدا ، علی میرخلف زاده ، قم ، مهدی یار ، چ1 ، 1378 ، صفحه 36)

اظهارات و گفتگوهای مردم محلی تخت فولاد اصفهان راجع به بابا فولاد

 قاسم عمرانی (سن 60 سال):

       قبربابا فولاد افتاده در اداره مخابرات فعلی که قبلاٌ کنار این قبر زمینی بود که در آن مرده شور خانه ساخته بودند با سالنهای بغلش که بعد شهرداری آن را گرفت و فروخت به اداره مخابرات و الان آن قبر درون حیاط اداره است. دقیقاً واقع در غرب غسالخانه سابق و شرق اداره تلفن است. یکی از علتهایی که نام این منطقه تخت پولاد است این است که محل خانقاه بابا فولاد در این مکان بوده است که البته بابا فولاد یکی از باباهای اصفهان است.

غلامرضا عمرانی (سن 52 سال):

پدرم (حاج غلامحسین عمرانی از سنگتراشان قدیمی تخت فولاد) تعریف می کرد که بابا فولاد قبلاٌ ارمنی بوده است. در زمان صفویه به اصفهان می آید و در منطقه ارامنه ساکن بوده است. بعد مسلمان می شود و چون مسلمان می شود شاه تخت فولاد را به او هبه می کند.

حسین عمرانی (سن 70 سال ) :

 تا آنجایی که من اطلاع دارم و گفته اند ، این بابا فولاد یکی از علما بوده است و شبهای جمعه به تخت فولاد می آمده است. در اینجا سابقاٌ یک غسالخانه بوده که حالا مخابرات شده است. اینجا یک تخت سنگی بوده است که او بر روی آن عبادت می کرده است. یک بار فردی او را تعقیب می کند و به کار او پی می برد و بعد بابا فولاد به آن فرد می گوید که تو سر مرا فاش کردی و من به زودی می میرم و هنگامی که مردم ، مرا در همین جا به خاک بسپارید. به خاطر آن تختی که بر روی آن عبادت می کرده است اینجا به این نام معروف شده است و یک مخزن و زیرزمینی هم در آنجا بوده است که درون آنجا می رفته و خلوت می کرده که الان تخریب شده است. کشاورزها می آمدند در آنجا تجمع می کردند و بعد هم کلاهدوزان در آن جا غسالخانه را می سازند و بعد هم که شهرداری آن را می گیرد. قبر دیگری هم بالای سر آن بوده است که می گفتند قبر مادرش بوده است و دو تا مهندس با یک خانمی آمدند آنجا و جرثقیل آوردند سنگ را بالا کشیدند. سنگ شکسته بود و بعد زیر آن را درست کردند و سنگ را مرمت نمودند.

اصغر دهقان (تکیه بان تکیه کازرونی ، سن 72 سال) :

اینجا در تخت پولاد 1000 هکتار زمین است. (از سر پل خواجو گرفته تا فرودگاه) اینجا جولانگاه سلجوقیان بوده است. یک جوی آب بود که از اینجا رد می شد و بابا فولاد یک چادری در اینجا زده بود و در آن ساکن بود. شاه می آید در اینجا که جزو جولانگاهش بوده و از لشکر عقب می افتد. می رسد به جایگاه بابا فولاد و چون گرسنه شده بوده از او خوراک طلب می کند. بابا فولاد هم به او غذایی می دهد که خیلی به دل او می چسبد. بعد به او می گوید یک خواهشی از من بکن و یک چیزی از من بخواه. بابا فولاد هم می گوید این سرزمین را به نام من بکن. این را روی پوست می نویسد و زیر برگه را مهر می کند و این سرزمین متعلق به فولاد می شود. بعد می رود و سال دیگر می آید. فولاد جلوی او را می گیرد و می گوید مگر اینجا را به من نبخشیدی می گوید بله ، می خواهی با آن چه کنی؟ می گوید می خواهم هفتاد پشتم از اینجا نان بخورند. پس از مدتی بابا فولاد فوت می کند و همان جا مدفون می شود. همسرش نیز در بالای قبر فولاد مدفون بوده و هر دو قبر کنار جوی آب بوده است. اسم تخت فولاد هم مربوط به نام اوست. بعداً هم پس از مرگش مرید پیدا می کند و مردم برای زیارت به سر قبرش می آمده اند.

محمد قبوری (سن 80 سال) :

یک حاجی بوده است که به قصد حج عازم مکه می شود. سابقاً اینها که کار و بار و وضعشان خوب بوده است و حج می رفته اند از آنجا غلام می خریده و می آورده اند. این حاجی از آنجا می خواسته است یک غلامی بخرد. صاحب غلام می گوید این غلام من همه چیزش خوب است فقط پنجشنبه ها گم می شود و ظهر جمعه پیدایش می شود. نام آن غلام هم فولاد بوده است. به این شرایط حاجی غلام را می خرد و به ایران می آورد. مدتی غلامش بوده و برایش کار می کرده و خیلی هم از دستش راضی بوده است. فقط همان پنجشنبه ها گم می شده و ظهر جمعه باز می گشته است. ولی ارباب از او رضایت کامل داشته  و به همین شرایط هم او را خریده بوده ، بنابراین اعتراضی نمی کرده است. یک روز ارباب تصمیم می گیرد اورا تعقیب کند که ببیند کجا می رود. سایه به سایه او می رود و می بینید که به یک مزرعه ای می رود که تشکیلاتی در آنجا بوده است و در آنجا وضو می گیرد ، تا صبح بیتوته می کند ، به درگاه خدا عبادت می نماید و فردا ظهر هم برمی گردد. وقتی جمعه غلام باز می گردد ارباب به او می گوید من فهمیدم که تو کجا می روی. غلام می گوید که دیگر سزاوار نیست که من برایت کار کنم زیرا تو مرا با این شرایط خریده بودی و با این اوصاف چرا به تعقیب من پرداختی؟ ارباب می گوید من اشتباه کردم و به خاطر این اشتباه تو را آزاد می کنم. غلام هم می آید در کنار مادی آب 250 بیتوته می کند و به عبادت خود می پردازد. یک مکانی می سازد و در آن ساکن می شود. این وقایع در زمان سلطان سنجر بوده است(البته زندگانی بابا فولاد مربوط به دوران شاه طهماسب صفوی می باشد و به اشتباه برخی از عوام دوران او را متعلق به دوره سلجوقی می دانند) و می گویند در دنبال رودخانه که سابقاً مکان کارخانه وطن بود ، باغی معروف به آیینه خانه بوده است. یکی از روزها شاه سوار بر اسب در حال گردش در این منطقه بوده است. نزدیک ظهر که در حال بازگشت به مقر خود بوده به صورت اتفاقی به بابا فولاد برخورد می کند. می گوید چه داری بخوریم؟ فولاد یک قرص نان خشک داشته ، همان را به شاه تعارف می کند. شاه می خورد و خیلی به دهانش مزه می کند. می گوید آب چه داری؟ کوزه ای آب به او می دهد و آن هم خیلی به او مزه می کند. شاه می گوید چیزی از من بخواه. می گوید چیزی نمی خواهم. از کثرت اصرار شاه بابا فولاد می گوید این محوطه را به من بخشش کن. اینجا هم بیابان بوده و کشت و زرعی هم نبوده است. شاه هم روی پوست گوسفند می نویسد که اینجا را به فولاد بخشیدم. مدتی می گذرد و اربابش شبهای جمعه می آمده و به او سر می زده است. یک شب جمعه ای که ارباب برای دیدن او می آید فولاد به ارباب می گوید من شب جمعه دیگر وفات می یابم. اینجا مرا می شویی و این هم قبر من است. در همین جا هم خاکم می کنی و کفنم هم آماده است. حاجی خنده اش می گیرد و می گوید چه کسی تا به حال مردنش را پیش بینی کرده است؟ شب جمعه دیگر که باز می گردد ، می بیند فولاد مرده است. بر اساس وصیتش در همان مکان خاکش می کند و اسم اینجا را هم می گذارند تخت فولاد.

       اگر هم تختی داشته است و رویش می خوابیده است ، از این جریان دقیقاً اطلاعی ندارم و جریاناتی را که در این مورد ، گذشتگان برای ما تعریف کرده اند این بوده است و می گفتند که فولاد از غلامان سیاه آفریقایی بوده است. سنگ او هم تاریخ دارد. این مخابرات را که اینجا ساختند می خواستند قبر را خراب کنند ، بعد از تهران آمدند و نگذاشتند و می خواستند سنگش را عوض کنند ، اجازه ندادند. سنگ کنار مادی بود و این جا یک واره بود که به آن (بیرون آب) می گفتند. بعد کوله پارچه ای ها که دنبال آب به اینجا می آمدند ، پای این سنگ که قبر بابا فولاد باشد ، آتش روشن می کردند و دور آن می نشستند و بیشتر خرابی این سنگ هم مربوط به همان آتشهایی است که در کنار آن روشن می کرده اند.

حسین عرب زاده (سن 70 سال) :

در زمانی که حضرت امام حسن مجتبی به اصفهان تشریف آوردند ، یک عده ای از مردم مسلمان و بقیه یهودی بوده اند. امام  برای مسلمانان شیعه می خواستند صحبت کنند. می آیند در این سرزمین در اول قبرستان که بیابان بوده است و دعوت می کنند که مسلمانها بیایند تا برای ایشان صحبت کنند. وقتی که مسلمانان می آیند ، یهودی ها سحر و جادو می کرده اند که حضرت نتوانند حرف بزند. چند بار می آیند و با جادوی آنها مواجه می شوند ، سپس امام دستور می دهند که تخت بلندی بسازند تا بر روی آن بروند و صحبت بکنند ولی باز هم سحر و جادو به ایشان اثر می کرده است. حضرت می فرمایند یک تکه فولاد بیاورید تا در این تخت نصب کنند که جادو اثر نکند. وقتی فولاد را نصب می کنند ، دیگر سحر یهودی ها اثر نمی کند. آنگاه به همین مناسبت نام این سرزمین را تخت فولاد می گذارند. پس از چندی عده ای تصمیم می گیرند امام حسن را به شهادت برسانند. یک روز موقعی که از پل خواجو به این طرف می آیند (آن روز پل خواجو نبوده است و از رودخانه با یک وسیله ای این طرف در بیابان می آمده اند) یک جوی آبی در آنجا برای املاک کوله پارچه و مفت آباد می رفته است که در آنجا گندم و جو و محصولات دیگر کشت می کرده اند. در این آب 250 نفر پنهان می شوند که وقتی حضرت می آیند ایشان را غافلگیر کرده و به شهادت برسانند. در آن هنگام زمین به صدا در می آید و می گوید  یا امام حسن 250 نفر پشت این آب مخفی شده اند که شما را به شهادت برسانند. به خاطر صحبتی که زمین این مکان با امام حسن (ع) می کند نام لسان الارض را بر آن   می نهند. آن موقع حضرت می آیند صحبتشان را می کنند و از آنجا می روند. آن تخت بایر مانده بوده است. فردی به نام بابا فولاد می آمده است و روی این تخت یا یک وزنه ای برمی داشته که کسی توان بلند کردن آن را نداشته است و یا نمایشی می داده است. آن طور که شنیده ام این تخت در اختیار بابا فولاد بوده است و بر آن ورزش می کرده است. مانند برخی پهلوانها که سنگی می آ ورده ، بلند می کرده و معرکه گیری می کرده اند. سنگ قبرش هم کنار یک مادی بود که آن را مادی آب دویست و پنجاه می گفتند و کنار همین مادی هم دفنش کردند. این مکان هم اکنون در حیاط مخابرات فیض واقع شده است.

حاج حسینعلی فرهادی (72 سال) :

اینها دو برادر بوده اند به نامهای بابا فولاد و بابا فرهاد. در آن مکانی که اکنون قبر بابا فولاد است ، یک تخت سنگی بزرگی وجود داشته که اطراف آن چهار جایگاه بوده است. پهلوانان اصفهان از هر محله ای در آنجا جمع می شده اند و پهلوانان هر محله ای در جا و مکان مخصوص خود در یکی از آن جایگاه ها می ایستاده اند ، سپس بر روی آن تخت بر سر عنوان پهلوانی کشتی می گرفته اند. آن تخت متعلق به بابا فولاد و تحت نظارت او بوده است. بابا فولاد فردی عارف و دانشمند بوده است. در آن مکان خانقاهی داشته و در آن به عبادت و ریاضت می پرداخته و شاگردان و مریدانی نیز داشته است. مادی آب دویست و پنجاه از کنار آن مکان عبور می کرده که اکنون دیگر وجود ندارد و در محل سابق آن ، خیابان احداث کرده اند.

درويش حسین مراد عباسی تکیه بان تکیه خاتون آبادی و آغاباشی (65 سال) :

وجه تسمیه تخت فولاد به نام ایشان است. ایشان صاحب تخت پوست پیران طریقت بوده و بر آن جلوس می کرده است. صحن کنونی مخابرات مکان نماز و عبادت و زندگی ایشان بوده است. از قماش افراد عارف و زاهد پیشه ای مانند بابا رکن الدین بوده است که یک عده ای هم دورش را گرفته بوده اند و به این افراد بابا می گفتند و ایشان مانند میر محمد اسماعیل خاتون آبادی که عبادت و زندگیشان در تکیه خاتون آبادی بوده است در اینجا زندگی می کرده است. پدر من (درویش عباس) که تکیه بان اینجا بود می گفت که بر روی قبر بابا فولاد آیاتی به خط عربی نوشته شده بود و به این دلیل که افراد بر روی آن سنگ می نشستند و بی حرمتی می شد سنگ را سابیدند تا آیات محو شود. یک زمانی بود می خواستند سنگ بابا فولاد را از صحن مخابرات بردارند و شنیدم که راننده ماشینی که می خواست سنگ را بلند کند ، دل درد شدیدی گرفت و فرد دیگری هم که پشت ماشین نشست هر چه تلاش کرد نتوانست ماشین را حرکت بدهد. والله اعلم.

حاج نعمت الله فولادی :

دو تا سنگ قبر اینجا بود و دور بر آن باغهای میوه بود و می گفتند که در اینجا  زیرزمینی بوده است و بابا فولاد که یک عارف ریاضت کش بوده است در آن سکنا داشته و زندگی می کرده است و هنگامی که می میرد وصیت می کند که در همانجا دفنش کنند. می گفتند یک زمانی خشکسالی شده و باران نیامده بود. هنگامی که مردم از اصفهان برای انجام دعای باران به اینجا می آیند ، بابا فولاد از آن زیرزمین بالا می آید و می گوید : شما بروید من قول می دهم که فردا باران بیاید و پدران ما می گفتند که فردای آن روز باران گرفت. البته نمی شود اینها را خرافات حساب کرد اینها عالمان و عارفانی بودند که پیش بینی می کردند و ما در تاریخ نظیر اینها را زیاد داریم.

منابع :

1 - تاریخ اصفهان (مجله ابنیه و عمارات) ، جلال الدین همایی

2- داستان هایی از مردان خدا ، علی میرخلف زاده

3 – سیری در تخت فولاد اصفهان ، مصلح الدین مهدوی

4 – تاریخ اصفهان ، محمد حسن جابری انصاری ، تصحیح دکتر جمشید مظاهری

5 – سفرنامه شاردن

6 – تخت فولاد اصفهان ، سید احمد عقیلی

نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر ۱۳۸۷  توسط وحید عمرانی  | 


اسلایدر