تن ز خاک و جان ز افلاک آمده / قطره از دریا سوی خاک آمده
باز هر یک سوی اصلش می رود / رهسپار موطن خود می شود
ما چرا از اصل خود غافل شدیم / از چه از دریا سوی ساحل شدیم؟
ما همه ماهی و دریا منزل است / فکر ساحل نزد ماهی باطل است
دیده ای آن ماهی گم کرده راه / افکند خود را به ساحل گاه گاه؟
گر چه چون کوه است و سالار و سترگ / نیست او را سرنوشتی غیر مرگ
گر ز اصل خویش روگردان شویم / چون جسد افسرده و بیجان شویم
می گریزد از ضمیر ما حیات / نیست ما را منزلی غیر از ممات
دل به ساحل نسپرید ای ماهیان / سوی دریا بنگرید ای ماهیان
سمت ساحل نیستی و گمرهی است / سوی دریا زندگی و فرّهی است
گر چه بیم موج و گرداب است و شب / تا ابد آن غرقه باشد در طرب
بوسعید مهنه آن پیر شگرف / بود مستغرق در آن دریای ژرف
دست افشان در سماع و شاد بود / از غم هر دو جهان آزاد بود
سنگ اگر در کورۀ آتش نشد / خالص از ناخالص و بی غش نشد
کی طلا خورشیدوار آید برون / از دل سنگین آن سنگ زبون؟
ما طربناکیم و شادیم و خوشیم / گر به ظاهر در میان آتشیم
یافتیم آرام دل در درد دوست / غافل بی درد کی شد مرد دوست؟
«مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است»
پا به راه عشق در نه مردوار / غرقه در دریای خون شو بی گدار
از دل چاه درونت سر بر آر / تا که در مصر خدا یابی قرار
کی یکی شد جبر کور و اختیار؟ / پس قدم از این قفس بیرون گذار
قبل از آنت که در آتش افکنند / از مکافات عمل آتش زنند
بر سر وحشت چو کوه آوار شو / در دل آتش سمندر وار شو
خود به بودت ناگهان آتش بزن / در وجودت ناگهان آتش بزن
وانگهان همچون سیاوش لاله گون / پای در نه از دل آتش برون
دست یابی بر سریر آسمان / می نشینی تا ابد بر تخت جان
آنگه از هر چه ملک پرّان شوی / آنچه اندر وهم ناید آن شوی
شد وحید از این جدایی های تلخ / همنوا با ناله های پیر بلخ